خدا به ملاقات مجنون می رود
روزی مجنون به این نتیجه رسید که با دیدن لیلی ، هر آنچه را که ارزش دیدن داشته باشد دیده است . چشمانش را بست و تصمیم گرفت فقط برای دیدن لیلی چشمانش را باز کند . ماهها سپری شد و لیلی نیامد . مجنون هم چشمانش را باز نکرد . خداوند بر او رحمت آورد و به دیدن مجنون آمد و گفت : مجنون بیچاره ، چشمانت را باز کن . من خود خداوند هستم . تو در دنیا همه چیز را دیده ای ولی مرا ندیده ای . ببین چه کسی در برابرت ایستاده . مجنون پاسخ داد : برو . من کسی جز لیلی را نخواهم دید . هیچ چیز جز او ارزش دیدن را ندارد . شاید تو خدا باشی . ولی من اشتیاقی ندارم . برو و مرا راحت بگذار . خدا گفت : چه می گویی ؟ من تا کنون با کسی مثل تو برخورد نکرده ام . سالکان و مجذوبین در طلب و دعا و تمرین هستند برای دیدار من . تازه ، دیدار من بسیار بسیار دشوار است و من اینک خود آمده ام و تو درخواستی نکرده بودی و من چون یک هدیه بر تو نازل شده ام . آنوقت تو مرا رد میکنی ؟ مجنون گفت : اگر تو واقعا میخواهی ببینمت مثل لیلی بیا . زیرا من نمی توانم چیز دیگری ببینم . لیلی قلب من است و دلم را تسخیر کرده است . متاسفم ولی امکان ندارد تو را ببینم برو و راحتم بگذار . ........... عشق این است . عشق مشروط نیست . عشق مطلق است و هراس و تردید نمی شناسد . چند نفر از شما ادعا داشتید عاشق هستید و مدام در هراس و تردید و نگرانی و ... بودید . .... نقل از کتاب راز اشو ....
+
روایت شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:13 از دل وحشی امیر
|

|