در بيست و هشت سالگي
هيپي ها منظم مي شوند،انقلابيون ديگر شور و حال انقلابيدارند،شروع ميكنند به زندگي كردن و در جستجوي يك زندگي راحت هستند،يك
اندوخته بانكي اندك.آنها ديگر نمي خواهند راكفلر شوند_آن اصرار و انگيزه ديگر وجود
ندارد.يك خانه كوچك ولي واقعي ميخواهند،يك محل دنج و راحت،آسايش،حد اقل با اين
چيزها مي شود يك اندوخته بانكي هم داشت.در اين سن و سال به شركت هاي بيمه هم سري
ميزند.حسابي درگير زندگي ميشوند.ديگر زمان بيكاري و خانه به دوشي به پايان رسيده
است.يك خانه ميخرد و شروع ميكند به زندگي كردن در آن،متمدن ميشود.لغت تمدن از ًمدينهً
به معناي شهر مشتق شده است.حالا او جزيي از يك شهر يا روستاست،جزيي از يك
تشكيلات.ديگر يك بي خانمان و ولگرد نيست.به كاتماندو و يا گوا نميرود.او ديگر به
هيچ جاي ديگري نمي رود.ديگر بس است،مسافرت كافي است.مي خواهد زندگي كند و به
استراحت بپردازد
در سي و پنج سالگي انرژي حيات به نقطه نهايي خود مي رسد.ديگر نيمي از چرخه كامل شده
و انرژي ها رو به سرازيري مي روند.حالا نه فقط به آسايش و امنيت علاقه مند شده
بلكه تبديل به يك محافظه كار سر سخت شده است.نه تنها به انقلاب علاقه مند نيست كه
يك ضد انقلاب شده است.حالا ديگر او مخالف هر تغييري است،يك فرمانبردار و دنباله رو
شده.او بر عليه هر انقلاب و دگرگوني است.ميخواهد كه يك حالت پايدار و ثابتي وجود
داشته باشد،چون حالا ديگر او ساكن شده و اگر چيزي تغيير كند همه چيز غير ساكن مي
شود.حالا ديگر بر عليه هيپي ها و شورشي ها صحبت مي كند،او واقعا جزيي از تشكيلات
شده
و اين امري طبيعي است_تا زماني كه چيز اشتباهي رخ ندهد يك انسان تا
ابد هيپي باقي نمي ماند.اين فقط يك مرحله از زندگي بود و بهتر است كه از اين مرحله
بگذرد و به آن نچسبد.چسبيدن به آن به اين معني است كه شما در يك مرحله ثابت گير افتاده
ايد.خوب بود كه در سنين هفت تا چهارده سالگي هم جنس گرا باشيد ولي اگر براي همه
عمرتان هم جنس گرا باقي بمانيد به اين معني است كه رشد نكرده ايد،بالغ نشده ايد.يك
زن بايد با ديگران ارتباط بر قرار كند اين جزيي از زندگي است.جنس مخالف بايد
اهمييت پيدا كند چون فقط از اين طريق شما ميتوانيد پي به هماهنگي و هارموني قطب
مخالف،تضاد،بدبختي و خوشي ببريد_هم رنج و هم
شادماني
در سي و پنج سالگي شخص بايد جزيي از دنياي قراردادي شود.او شروع مي كند به
باور كردن عقايد و سنن،گذشته،وداها،قرآن،انجيل.كاملا مخالف تغيير است چون هر تغيير
به معناي بر هم زدن آرامش زندگي اوست.حالا ديگر چيزهاي زيادي براي از دست دادن
دارد.نميتواند با انقلاب همراه شود بايد جلوي آنرا بگيرد.او طرفدار قانون و دادگاه
و حكومت است.ديگر يك هرج و مرج طلب نيست.كاملا با حكومت،قانون،نظم و انضباط
است
در چهل و دو سالگي انواع بيماري هاي جسمي و روحي پديدار
ميشوند،چون حالا ديگر زندگي در سراشيبي قرار گرفته،انرژي به طرف مرگ پيش مي
رود.همانطور كه در آغاز انرژي شما در حال افزايش بود و هر روز سرزنده تر و پر
انرژي تر مي شديد،هر روز قوي تر مي شديد حالا دقيقا عكس آن اتفاق مي افتد شما روز
به روز ضعيف تر مي شويد.اما عادات شما هنوز باقي مانده اند.شما تا قبل از سي و پنج
سالگي هر روز به مقدار كافي غذا مي خورديد اما اگر هنوز به اين عادت خود ادامه دهيد
چربي ها در بدن شما انباشته مي شوند.ديگر به اين همه غذا احتياجي نيست.قبلا به آن
نياز بود ولي الان ديگر نه،چون زندگي به طرف مرگ در حركت است و ديگر به آن همه غذا
نيازي ندارد.اگر شكم خود را از غذاهاي مختلف پر كنيد همانطور كه قبلا اين كار را
مي كرديد انواع و اقسام بيماري ها بر شما عارض مي شوند.فشار خون بالا،حمله قلبي،بي
خوابي،زخم معده_همه اينها در نزديكي چهل و دو سالگي اتفاق مي افتند.چهل و دو سالگي
يكي از خطر ناك ترين مراحل است.موها شروع به ریزش كرده و به تدريج سفيد مي
شوند.زندگي در حال تبديل شدن به مرگ است.
در نزديكي چهل و دو سالگي مذهب براي اولين بار مهم مي شود.ممكن است
قبلا جسته و گريخته و به صورت تفنني به طرف مذهب رفته باشيد،ولي حالا مذهب براي
اولين بار فوق العاده مهم شده است_چون مذهب عميقا در ارتباط با مرگ است.مرگ در حال
نزديك شدن است،پس اولين خواسته هاي مذهبي سر بر مي آورند
كارل گوستاو يانگ در جايي نوشته است:در تمام عمرش شاهد بوده كه همه
افرادي كه در سنين چهل سالگي نزد او آمده اند،هميشه نياز مند مذهب بو ده اند.اگر
آنهاديوانه، عصبي و رواني شوند مادام كه ريشه هاي مذهبي عميقي نداشته باشند
نميتوان به آنها كمك كرد.آنها احتياج به مذهب دارند.نياز اصلي آنها مذهب است و اگر
جامعه آنها غير مذهبي باشد و هيچ گاه به آنها آموزشهاي مذهبي داده نشده
باشد،بزرگترين معضلات و گرفتاري ها در چهل و دو سالگي گريبان گير آنان خواهد
شد.چون جامعه هيچ راه،مسير و يا بعدي به آنها نمي دهد.
جامعه وقتي چهارده ساله بوديد خوب بود چون شما را به اندازه
كافي از نظر جنسي ارضاء مي كرد،كل آن وابسته به امور جنسي است.به نظر ميرسد كه سكس
تنها وسيله در هر كالايي باشد.اگر ميخواهيد كه يك كاميون ده تني بفروشيد براي
تبليغات بايد از يك زن عريان استفاده كنيد،و يا حتي خمير دندان.كاميون يا خمير
دندان فرقي نمي كند.هميشه يك زن عريان پشت آن در حال لبخند زدن است.در حقيقت زن
فروخته مي شود نه كاميون و خمير دندان وچون اين خمير دندان با زن همراه است شما
بايد خمير دندان را هم بخريد.در همه جا سكس فروخته مي شود.پس اين جامعه غير مذهبي
براي جوانان خوب است.اما آنها براي هميشه جوان نخواهند ماند،وقتي كه به چهل و
دو سالگي رسيدند جامعه آنها را در برزخ تنها مي گذارد.ديگر نمي دانند كه چه بايد
بكنند،دچار اختلالات عصبي مي شوند چون دانش كنار آمدن با شرايط را ندارند،هرگز
چيزي به آنها تعليم داده نشده است.هيچ نظام و قانوني براي رويارويي با مرگ به آنها
داده نشده.جامعه آنها را براي زندگي آماده كرده است ولي هيچ كس بهشان نياموخته تا
براي مرگ آماده شوند.انسانها همان قدر كه براي زندگي احتياج به آموزش دارند براي
مرگ نيز بايد تعليم ببينند
اگر به من اجازه داده مي شد تا روش خودم را در پيش بگيرم دانشگاهها
را به دو بخش تقسيم مي كردم.يك قسمت براي جوانان و يك قسمت هم براي
كهنسالان.جوانان به آنجا مي رفتند تا هنر زندگي,سكس,جاه طلبي,ستيز و مبارزه
را فرا بگيرند و آنوقت زماني كه پيرتر مي شدند و به سن چهل و دو سالگي مي رسيدند
دوباره به دانشگاه مي آمدند تا در باره مرگ,خدا و مراقبه آموزش ببينند_چون در حال
حاضر اين دانشگاهها كمكي به مردم نمي كنند.آنها احتياج به تعليمات جديد دارند اين
گونه مي توانند در برابر مرحله جديدي كه در شرف روي دادن است محكمتر بايستند
جامعه شما را در برزخ تنها مي گذارد،به همين دليل است كه در غرب اين
همه بيماري هاي عصبي و رواني وجود دارد.شرقي ها به اين اندازه بيمار
نيستند.چرا؟چون در شرق هنوز به مردم آموزشهاي مذهبي داده مي شود،هنوز مذهب به طور
كلي از صحنه زندگي محو نشده است.هر چند غلط،كاذب و دروغين ولي هنوز هست.ديگر در
بازار و يا حيا هوي زندگي جايي ندارد اما در گوشه و كنار هنوز هم يك معبد يافت مي
شود.خارج از زندگي اجتماعي ولي هنوز هست.كافي است چند قدم آن طرف تر برويدهنوز پا
بر جاست.در غرب ديگر مذهب جزيي از زندگي نيست.نزديك چهل و دو سالگي همه غربيان
دچار مشكلات رواني مي شوند.انواع اختلالات رواني،جسمي و زخم معده در آنها يافت مي
شود.زخم معده از اثرات جاه طلبي است.يك انسان جاه طلب در شرف ابتلاء به زخم معده
قرار دارد.جاه طلبي گزنده است درون شما را مي خورد_زخم معده چيزي نيست جز خود
خوري.آنقدر عصباني و هيجان زده هستيد كه شروع به خوردن جداره معده خود كرده
ايد،بسيار نا آرام هستيد،معده شما نيز در التهاب است،هيچ گاه آرام نمي گيرد.هر وقت
ذهن آرام شد معده نيز آرامش مي يابد
زخم معده ها جا پاي جاه طلبي هستند.اگر زخم معده داشته باشيد
نشان دهنده اين است كه آدم بسيار موفقي هستيد.اگر زخم معده نداشته باشيد نشان از
بيچارگي و در ماندگي شما دارد.اگر در نزديكي چهل و دو سالگي اولين حمله قلبي بر
شما عارض شود اينطور به نظر مي رسد كه كامروا بوده ايد.حداقل بايد يك وزير كابينه
يا يك كار خانه دار ثروتمند و يا يك هنر پيشه معروف باشيد.
در غير اينصورت چطور حمله قلبي را تو جيح مي كنيد؟حمله قلبي تعبيري براي موفقيت
است.
همه آدمهاي موفق دچار حمله قلبي مي شوند،امري اجتناب نا پذير است.بدنشان از مواد
سمي انباشته شده است.جاه طلبي،آرزو،آينده،فردا هيچ كدام وجود ندارند.
شما در رويا زندگي كرده ايد حالا ديگر بدنتان قدرت تحمل آنرا
ندارد.آنقدر عصباني با قي مي مانيد تا عصبانيت روش زندگيتان شود.ديگر تبديل به يك
عادت ريشه دار شده است.
در چهل و دو سالگي دومرتبه يك كشف و دستاورد جديد حا صل مي
شود.انسانها شروع به فكر كردن در باره مذهب و دنياي ديگر مي كنند.به نظر مي رسد كه
زندگي خيلي طولاني است ولي زمان اندكي باقي مانده،چطور مي توانيد به خدا،نيروانا و
روشن بيني دست يابيد؟از اين رو نظريه تناسخ مي گويد:""نگران نباشيد،شما
دوباره متولد مي شويد،دوباره و دوباره چرخهاي زندگي به حركت خود ادامه مي
دهند.پريشان خاطر نباشيد به اندازه كا في وقت داريد .شما جاودانه ايد،مي توانيد به
انتها برسيد"".به همين دليل است كه در هندوستان سه مذهب به وجود آمده
است_جينيسم،بوديسم و هندويسم كه آنها در هيچ چيز جز تناسخ با يكديگر اتفاق نظر
ندارند.يك چنين تئوريهاي واگرايي حتي در باره اصول اوليه خدا،طبيعت و وجود
نيز با يكديگر هم عقيده نيستند ولي هر سه بر سر تئوري تناسخ متفق القول اند_پس
بايد چيزي درآن نهفته باشد.
همه آنها براي رسيدن به چيزي كه هندوها به آن برهمن مي گويند احتياج به زمان
دارند.به فرصت و وقت بسياري نياز است،آرزو و جاه طلبي بزرگي است كه تنها در سنين
چهل و دو سالگي به آن علا قه مند مي شويد.فقط بيست و هشت سال باقي مانده است.
اين نكته سر آغاز اين علاقه است.در حقيقت در سن چهل و دو سالگي
شما دوباره تبديل به يك كودك در دنياي مذهب مي شويد و فقط بيست و هشت سال وقت
داريد.زمان به نظر بسيار كوتاه مي رسد به هيچ وجه براي براي فتح چنين قلل رفيعي
كافي نيست.جينيست ها به آن موكشا مي گويند يعني رهايي كامل از همه كارماهاي
گذشته.ولي ميليونها زندگي در گذشته وجود داشته است.در طول بيست و هشت سال چگونه مي
توانيد از عهده آن بر بياييد؟چگونه تمام گذشته را پاك مي كنيد؟يك چنين گذشته عظيمي
پشت سر شماست،كارماهاي خوب و بد_چگونه مي توانيد در طي بيست و هشت سال همه آنها را
پاك كنيد؟غير منصفانه به نظر مي رسد!رسيدن به خدا بسيار سخت و طاقت فر ساست.غير
ممكن است.اگر تنها بيست و هشت سال وقت داشته باشيد نا اميد مي شويدحتي بودايي هايي
كه به خدا اعتقاد ندارند به تناسخ معتقدند.نيروانا،خلا نهايي،خلا كامل....زمانيكه
هنوز انباشته از اين همه آشغال در در زندگيهاي مختلف بو ده ايد چگونه مي توانيد خود
را در بيست و هشت سال سبك كنيد؟خيلي زيادند،كاري غير ممكن به نظر مي رسد.پس همه
اين مذاهب در يك چيز با هم هم عقيده اند كه به زمان بيشتري نياز است.
هر وقت كه جاه طلب باشيد به زمان نياز داريد.در نظر من آدم مذهبي كسي
است كه به زمان احتياج ندارد.او همين جا و در همين لحظه آزاد شده است،همين جا و
همين لحظه.يك انسان مذهبي به هيچ وجه نيازمند به آينده نيست،چون مذهب در يك لحظهء
بي انتها اتفاق مي افتد.همين الان رخ مي دهد،هميشه در حال است.تا به حال به گونه
ديگري روي نداده است.
+
روایت شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:35 از دل وحشی امیر
|
انتهای هیچ کوچه ای بن بست نیست
کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد