در چهارده سالگی سومين در باز می شود.او ديگرفقط به پسرها علاقه
مندنيست.دخترها نيز فقط به دخترها تمايل ندارند.به همين دليل است كه همه دوستیهايی كه در سنين هفت تا چهارده سالگی شكل می گيرند عميقترين رابطه بين
انسانها می باشند،چون در اين سنين ذهن كودك هم جنس گراست و هيچ گاه در طول زندگی
يك چنين دوستی محكمی اتفاق نمی افتد.اين دوستی تا ابد ادامه پيدا می كندوتبديل به
يك رابطه عميق می شود.شما با مردم روابط دوستانه برقرار می كنيد ولی فقط در در حد
يك آشنايی ساده كه هيچ وقت شبيه حادثه عميقی كه در سنين هفت تا چهارده سالگی رخ
داده نيست.
اما بعد از چهارده سالگی ديگر يك پسر فقط به پسران توجه ندارد.اگر
همه چيز سير طبيعی خود را طی كند از اين پس دخترها نظر او را به خود جلب
ميكنند.حالا ديگر او به جنس مخالف علاقه مند شده است-او نه تنها به ديگری علاقه
مند است بلكه واقعا متوجه ديگری شده است-چون وقتی يك پسر جلب پسران ديگر
ميشود،ممكن است كه يك پسر ديگری باشد اما او هنوز يك پسر مانند خودش است ديگری
واقعی نيست.زمانيكه يك پسر جذب يك دختر ميشود حالا او متوجه قطب مخالف شده،متوجه
ديگری
حقيقی.
چهارده سالگی زمان يك تحول بزرگ است.در اين زمان بلوغ جنسی كامل می
شود و فرد شروع به فكر كردن درباره واژه سكس می كند.تفكرات و خيالات جنسی به صورت
رويا نمود پيدا كرده و برجسته می شوند.پسرها تبديل به يك دن ژوان بزرگ ميشوند كه
به همه ابراز عشق می كند.شاعرپيشگی و داستانهای عاشقانه سر بر می آورند.او در حال
قدم گذاشتن به دنيا
است.
در بيست و يك سال اول زندگی_اگر همه چيز سير طبيعی خود را طی كند و كودك
برای انجام كارهای غير طبيعی توسط جامعه تحت فشار قرار نگيرد او بيش از آنكه متوجه
عشق باشد جاه طلب مي شود.يك رولس رويس و كاخ مي خواهد.ميخواهد موفق باشد راكفلر و
يا نخست وزير شود.جاه طلبي در او نمايان مي شود.ذوق و اشتياق براي آينده در او موج
مي زند،براي اينكه چگونه موفق شود،چگونه مبارزه كند و چطور با همه وجودش تلاش
كند.حالا ديگر او نه فقط به جهان قدم مي گذارد بلكه به دنياي بشري به اين بازار
مكاره وارد مي شود.حالا به دنياي ديوانگي و جنون وارد مي شود.حالا ديگر تجارت
مهمترين چيز شده.تمام وجود او به سمتوداگري،پول،قدرت و موقعييت اجتماعي كشيده شده.اگر همه چيز به درستي پيش
برود كه معمولا نمي رود،من در باره اتفاقات و پديده هاي كاملا طبيعي صحبت مي
كنم،در سن بيست و هشت سالگي انسانها ديگر به هيچ وجه علاقه اي به يك زندگي پر
مخاطره و حادثه جويانه ندارند.از بيست و يك سالگي تا بيست و هشت سالگي فرد با
ماجرا جويي زندگي مي كند در بيست و هشت سالگي بيشتر متوجه اين مطلب مي شود كه همه
آرزوها دست يافتني نيستند.درك بيشري پيدا ميكند كه بسياري از آنها غير ممكن
هستند.اگر ديوانه باشيد ممكن است همان راه را ادامه دهيد ولي انسانهاي باهوش در
بيست و هشت سالگي وارد در جديدي از زندگي مي شوند.بيشتر علاقه مند به امنيت و
آسايش مي شوند و كمتر به ماجرا جويي و جاه طلبي توجه ميكنند.شروع مي كنند به ساكن
شدن و زندگي كردن.بيست و هشت سالگي پايان هيپي گري
است.
+
روایت شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 8:33 از دل وحشی امیر
|
انتهای هیچ کوچه ای بن بست نیست
کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد