در بيست و هشت سالگي
هيپي ها منظم مي شوند،انقلابيون ديگر شور و حال انقلابيدارند،شروع ميكنند به زندگي كردن و در جستجوي يك زندگي راحت هستند،يك
اندوخته بانكي اندك.آنها ديگر نمي خواهند راكفلر شوند_آن اصرار و انگيزه ديگر وجود
ندارد.يك خانه كوچك ولي واقعي ميخواهند،يك محل دنج و راحت،آسايش،حد اقل با اين
چيزها مي شود يك اندوخته بانكي هم داشت.در اين سن و سال به شركت هاي بيمه هم سري
ميزند.حسابي درگير زندگي ميشوند.ديگر زمان بيكاري و خانه به دوشي به پايان رسيده
است.يك خانه ميخرد و شروع ميكند به زندگي كردن در آن،متمدن ميشود.لغت تمدن از ًمدينهً
به معناي شهر مشتق شده است.حالا او جزيي از يك شهر يا روستاست،جزيي از يك
تشكيلات.ديگر يك بي خانمان و ولگرد نيست.به كاتماندو و يا گوا نميرود.او ديگر به
هيچ جاي ديگري نمي رود.ديگر بس است،مسافرت كافي است.مي خواهد زندگي كند و به
استراحت بپردازد
در سي و پنج سالگي انرژي حيات به نقطه نهايي خود مي رسد.ديگر نيمي از چرخه كامل شده
و انرژي ها رو به سرازيري مي روند.حالا نه فقط به آسايش و امنيت علاقه مند شده
بلكه تبديل به يك محافظه كار سر سخت شده است.نه تنها به انقلاب علاقه مند نيست كه
يك ضد انقلاب شده است.حالا ديگر او مخالف هر تغييري است،يك فرمانبردار و دنباله رو
شده.او بر عليه هر انقلاب و دگرگوني است.ميخواهد كه يك حالت پايدار و ثابتي وجود
داشته باشد،چون حالا ديگر او ساكن شده و اگر چيزي تغيير كند همه چيز غير ساكن مي
شود.حالا ديگر بر عليه هيپي ها و شورشي ها صحبت مي كند،او واقعا جزيي از تشكيلات
شده
و اين امري طبيعي است_تا زماني كه چيز اشتباهي رخ ندهد يك انسان تا
ابد هيپي باقي نمي ماند.اين فقط يك مرحله از زندگي بود و بهتر است كه از اين مرحله
بگذرد و به آن نچسبد.چسبيدن به آن به اين معني است كه شما در يك مرحله ثابت گير افتاده
ايد.خوب بود كه در سنين هفت تا چهارده سالگي هم جنس گرا باشيد ولي اگر براي همه
عمرتان هم جنس گرا باقي بمانيد به اين معني است كه رشد نكرده ايد،بالغ نشده ايد.يك
زن بايد با ديگران ارتباط بر قرار كند اين جزيي از زندگي است.جنس مخالف بايد
اهمييت پيدا كند چون فقط از اين طريق شما ميتوانيد پي به هماهنگي و هارموني قطب
مخالف،تضاد،بدبختي و خوشي ببريد_هم رنج و هم
شادماني
در سي و پنج سالگي شخص بايد جزيي از دنياي قراردادي شود.او شروع مي كند به
باور كردن عقايد و سنن،گذشته،وداها،قرآن،انجيل.كاملا مخالف تغيير است چون هر تغيير
به معناي بر هم زدن آرامش زندگي اوست.حالا ديگر چيزهاي زيادي براي از دست دادن
دارد.نميتواند با انقلاب همراه شود بايد جلوي آنرا بگيرد.او طرفدار قانون و دادگاه
و حكومت است.ديگر يك هرج و مرج طلب نيست.كاملا با حكومت،قانون،نظم و انضباط
است
در چهل و دو سالگي انواع بيماري هاي جسمي و روحي پديدار
ميشوند،چون حالا ديگر زندگي در سراشيبي قرار گرفته،انرژي به طرف مرگ پيش مي
رود.همانطور كه در آغاز انرژي شما در حال افزايش بود و هر روز سرزنده تر و پر
انرژي تر مي شديد،هر روز قوي تر مي شديد حالا دقيقا عكس آن اتفاق مي افتد شما روز
به روز ضعيف تر مي شويد.اما عادات شما هنوز باقي مانده اند.شما تا قبل از سي و پنج
سالگي هر روز به مقدار كافي غذا مي خورديد اما اگر هنوز به اين عادت خود ادامه دهيد
چربي ها در بدن شما انباشته مي شوند.ديگر به اين همه غذا احتياجي نيست.قبلا به آن
نياز بود ولي الان ديگر نه،چون زندگي به طرف مرگ در حركت است و ديگر به آن همه غذا
نيازي ندارد.اگر شكم خود را از غذاهاي مختلف پر كنيد همانطور كه قبلا اين كار را
مي كرديد انواع و اقسام بيماري ها بر شما عارض مي شوند.فشار خون بالا،حمله قلبي،بي
خوابي،زخم معده_همه اينها در نزديكي چهل و دو سالگي اتفاق مي افتند.چهل و دو سالگي
يكي از خطر ناك ترين مراحل است.موها شروع به ریزش كرده و به تدريج سفيد مي
شوند.زندگي در حال تبديل شدن به مرگ است.
در نزديكي چهل و دو سالگي مذهب براي اولين بار مهم مي شود.ممكن است
قبلا جسته و گريخته و به صورت تفنني به طرف مذهب رفته باشيد،ولي حالا مذهب براي
اولين بار فوق العاده مهم شده است_چون مذهب عميقا در ارتباط با مرگ است.مرگ در حال
نزديك شدن است،پس اولين خواسته هاي مذهبي سر بر مي آورند
كارل گوستاو يانگ در جايي نوشته است:در تمام عمرش شاهد بوده كه همه
افرادي كه در سنين چهل سالگي نزد او آمده اند،هميشه نياز مند مذهب بو ده اند.اگر
آنهاديوانه، عصبي و رواني شوند مادام كه ريشه هاي مذهبي عميقي نداشته باشند
نميتوان به آنها كمك كرد.آنها احتياج به مذهب دارند.نياز اصلي آنها مذهب است و اگر
جامعه آنها غير مذهبي باشد و هيچ گاه به آنها آموزشهاي مذهبي داده نشده
باشد،بزرگترين معضلات و گرفتاري ها در چهل و دو سالگي گريبان گير آنان خواهد
شد.چون جامعه هيچ راه،مسير و يا بعدي به آنها نمي دهد.
جامعه وقتي چهارده ساله بوديد خوب بود چون شما را به اندازه
كافي از نظر جنسي ارضاء مي كرد،كل آن وابسته به امور جنسي است.به نظر ميرسد كه سكس
تنها وسيله در هر كالايي باشد.اگر ميخواهيد كه يك كاميون ده تني بفروشيد براي
تبليغات بايد از يك زن عريان استفاده كنيد،و يا حتي خمير دندان.كاميون يا خمير
دندان فرقي نمي كند.هميشه يك زن عريان پشت آن در حال لبخند زدن است.در حقيقت زن
فروخته مي شود نه كاميون و خمير دندان وچون اين خمير دندان با زن همراه است شما
بايد خمير دندان را هم بخريد.در همه جا سكس فروخته مي شود.پس اين جامعه غير مذهبي
براي جوانان خوب است.اما آنها براي هميشه جوان نخواهند ماند،وقتي كه به چهل و
دو سالگي رسيدند جامعه آنها را در برزخ تنها مي گذارد.ديگر نمي دانند كه چه بايد
بكنند،دچار اختلالات عصبي مي شوند چون دانش كنار آمدن با شرايط را ندارند،هرگز
چيزي به آنها تعليم داده نشده است.هيچ نظام و قانوني براي رويارويي با مرگ به آنها
داده نشده.جامعه آنها را براي زندگي آماده كرده است ولي هيچ كس بهشان نياموخته تا
براي مرگ آماده شوند.انسانها همان قدر كه براي زندگي احتياج به آموزش دارند براي
مرگ نيز بايد تعليم ببينند
اگر به من اجازه داده مي شد تا روش خودم را در پيش بگيرم دانشگاهها
را به دو بخش تقسيم مي كردم.يك قسمت براي جوانان و يك قسمت هم براي
كهنسالان.جوانان به آنجا مي رفتند تا هنر زندگي,سكس,جاه طلبي,ستيز و مبارزه
را فرا بگيرند و آنوقت زماني كه پيرتر مي شدند و به سن چهل و دو سالگي مي رسيدند
دوباره به دانشگاه مي آمدند تا در باره مرگ,خدا و مراقبه آموزش ببينند_چون در حال
حاضر اين دانشگاهها كمكي به مردم نمي كنند.آنها احتياج به تعليمات جديد دارند اين
گونه مي توانند در برابر مرحله جديدي كه در شرف روي دادن است محكمتر بايستند
جامعه شما را در برزخ تنها مي گذارد،به همين دليل است كه در غرب اين
همه بيماري هاي عصبي و رواني وجود دارد.شرقي ها به اين اندازه بيمار
نيستند.چرا؟چون در شرق هنوز به مردم آموزشهاي مذهبي داده مي شود،هنوز مذهب به طور
كلي از صحنه زندگي محو نشده است.هر چند غلط،كاذب و دروغين ولي هنوز هست.ديگر در
بازار و يا حيا هوي زندگي جايي ندارد اما در گوشه و كنار هنوز هم يك معبد يافت مي
شود.خارج از زندگي اجتماعي ولي هنوز هست.كافي است چند قدم آن طرف تر برويدهنوز پا
بر جاست.در غرب ديگر مذهب جزيي از زندگي نيست.نزديك چهل و دو سالگي همه غربيان
دچار مشكلات رواني مي شوند.انواع اختلالات رواني،جسمي و زخم معده در آنها يافت مي
شود.زخم معده از اثرات جاه طلبي است.يك انسان جاه طلب در شرف ابتلاء به زخم معده
قرار دارد.جاه طلبي گزنده است درون شما را مي خورد_زخم معده چيزي نيست جز خود
خوري.آنقدر عصباني و هيجان زده هستيد كه شروع به خوردن جداره معده خود كرده
ايد،بسيار نا آرام هستيد،معده شما نيز در التهاب است،هيچ گاه آرام نمي گيرد.هر وقت
ذهن آرام شد معده نيز آرامش مي يابد
زخم معده ها جا پاي جاه طلبي هستند.اگر زخم معده داشته باشيد
نشان دهنده اين است كه آدم بسيار موفقي هستيد.اگر زخم معده نداشته باشيد نشان از
بيچارگي و در ماندگي شما دارد.اگر در نزديكي چهل و دو سالگي اولين حمله قلبي بر
شما عارض شود اينطور به نظر مي رسد كه كامروا بوده ايد.حداقل بايد يك وزير كابينه
يا يك كار خانه دار ثروتمند و يا يك هنر پيشه معروف باشيد.
در غير اينصورت چطور حمله قلبي را تو جيح مي كنيد؟حمله قلبي تعبيري براي موفقيت
است.
همه آدمهاي موفق دچار حمله قلبي مي شوند،امري اجتناب نا پذير است.بدنشان از مواد
سمي انباشته شده است.جاه طلبي،آرزو،آينده،فردا هيچ كدام وجود ندارند.
شما در رويا زندگي كرده ايد حالا ديگر بدنتان قدرت تحمل آنرا
ندارد.آنقدر عصباني با قي مي مانيد تا عصبانيت روش زندگيتان شود.ديگر تبديل به يك
عادت ريشه دار شده است.
در چهل و دو سالگي دومرتبه يك كشف و دستاورد جديد حا صل مي
شود.انسانها شروع به فكر كردن در باره مذهب و دنياي ديگر مي كنند.به نظر مي رسد كه
زندگي خيلي طولاني است ولي زمان اندكي باقي مانده،چطور مي توانيد به خدا،نيروانا و
روشن بيني دست يابيد؟از اين رو نظريه تناسخ مي گويد:""نگران نباشيد،شما
دوباره متولد مي شويد،دوباره و دوباره چرخهاي زندگي به حركت خود ادامه مي
دهند.پريشان خاطر نباشيد به اندازه كا في وقت داريد .شما جاودانه ايد،مي توانيد به
انتها برسيد"".به همين دليل است كه در هندوستان سه مذهب به وجود آمده
است_جينيسم،بوديسم و هندويسم كه آنها در هيچ چيز جز تناسخ با يكديگر اتفاق نظر
ندارند.يك چنين تئوريهاي واگرايي حتي در باره اصول اوليه خدا،طبيعت و وجود
نيز با يكديگر هم عقيده نيستند ولي هر سه بر سر تئوري تناسخ متفق القول اند_پس
بايد چيزي درآن نهفته باشد.
همه آنها براي رسيدن به چيزي كه هندوها به آن برهمن مي گويند احتياج به زمان
دارند.به فرصت و وقت بسياري نياز است،آرزو و جاه طلبي بزرگي است كه تنها در سنين
چهل و دو سالگي به آن علا قه مند مي شويد.فقط بيست و هشت سال باقي مانده است.
اين نكته سر آغاز اين علاقه است.در حقيقت در سن چهل و دو سالگي
شما دوباره تبديل به يك كودك در دنياي مذهب مي شويد و فقط بيست و هشت سال وقت
داريد.زمان به نظر بسيار كوتاه مي رسد به هيچ وجه براي براي فتح چنين قلل رفيعي
كافي نيست.جينيست ها به آن موكشا مي گويند يعني رهايي كامل از همه كارماهاي
گذشته.ولي ميليونها زندگي در گذشته وجود داشته است.در طول بيست و هشت سال چگونه مي
توانيد از عهده آن بر بياييد؟چگونه تمام گذشته را پاك مي كنيد؟يك چنين گذشته عظيمي
پشت سر شماست،كارماهاي خوب و بد_چگونه مي توانيد در طي بيست و هشت سال همه آنها را
پاك كنيد؟غير منصفانه به نظر مي رسد!رسيدن به خدا بسيار سخت و طاقت فر ساست.غير
ممكن است.اگر تنها بيست و هشت سال وقت داشته باشيد نا اميد مي شويدحتي بودايي هايي
كه به خدا اعتقاد ندارند به تناسخ معتقدند.نيروانا،خلا نهايي،خلا كامل....زمانيكه
هنوز انباشته از اين همه آشغال در در زندگيهاي مختلف بو ده ايد چگونه مي توانيد خود
را در بيست و هشت سال سبك كنيد؟خيلي زيادند،كاري غير ممكن به نظر مي رسد.پس همه
اين مذاهب در يك چيز با هم هم عقيده اند كه به زمان بيشتري نياز است.
هر وقت كه جاه طلب باشيد به زمان نياز داريد.در نظر من آدم مذهبي كسي
است كه به زمان احتياج ندارد.او همين جا و در همين لحظه آزاد شده است،همين جا و
همين لحظه.يك انسان مذهبي به هيچ وجه نيازمند به آينده نيست،چون مذهب در يك لحظهء
بي انتها اتفاق مي افتد.همين الان رخ مي دهد،هميشه در حال است.تا به حال به گونه
ديگري روي نداده است.
+
روایت شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:35 از دل وحشی امیر
|
در چهارده سالگی سومين در باز می شود.او ديگرفقط به پسرها علاقه
مندنيست.دخترها نيز فقط به دخترها تمايل ندارند.به همين دليل است كه همه دوستیهايی كه در سنين هفت تا چهارده سالگی شكل می گيرند عميقترين رابطه بين
انسانها می باشند،چون در اين سنين ذهن كودك هم جنس گراست و هيچ گاه در طول زندگی
يك چنين دوستی محكمی اتفاق نمی افتد.اين دوستی تا ابد ادامه پيدا می كندوتبديل به
يك رابطه عميق می شود.شما با مردم روابط دوستانه برقرار می كنيد ولی فقط در در حد
يك آشنايی ساده كه هيچ وقت شبيه حادثه عميقی كه در سنين هفت تا چهارده سالگی رخ
داده نيست.
اما بعد از چهارده سالگی ديگر يك پسر فقط به پسران توجه ندارد.اگر
همه چيز سير طبيعی خود را طی كند از اين پس دخترها نظر او را به خود جلب
ميكنند.حالا ديگر او به جنس مخالف علاقه مند شده است-او نه تنها به ديگری علاقه
مند است بلكه واقعا متوجه ديگری شده است-چون وقتی يك پسر جلب پسران ديگر
ميشود،ممكن است كه يك پسر ديگری باشد اما او هنوز يك پسر مانند خودش است ديگری
واقعی نيست.زمانيكه يك پسر جذب يك دختر ميشود حالا او متوجه قطب مخالف شده،متوجه
ديگری
حقيقی.
چهارده سالگی زمان يك تحول بزرگ است.در اين زمان بلوغ جنسی كامل می
شود و فرد شروع به فكر كردن درباره واژه سكس می كند.تفكرات و خيالات جنسی به صورت
رويا نمود پيدا كرده و برجسته می شوند.پسرها تبديل به يك دن ژوان بزرگ ميشوند كه
به همه ابراز عشق می كند.شاعرپيشگی و داستانهای عاشقانه سر بر می آورند.او در حال
قدم گذاشتن به دنيا
است.
در بيست و يك سال اول زندگی_اگر همه چيز سير طبيعی خود را طی كند و كودك
برای انجام كارهای غير طبيعی توسط جامعه تحت فشار قرار نگيرد او بيش از آنكه متوجه
عشق باشد جاه طلب مي شود.يك رولس رويس و كاخ مي خواهد.ميخواهد موفق باشد راكفلر و
يا نخست وزير شود.جاه طلبي در او نمايان مي شود.ذوق و اشتياق براي آينده در او موج
مي زند،براي اينكه چگونه موفق شود،چگونه مبارزه كند و چطور با همه وجودش تلاش
كند.حالا ديگر او نه فقط به جهان قدم مي گذارد بلكه به دنياي بشري به اين بازار
مكاره وارد مي شود.حالا به دنياي ديوانگي و جنون وارد مي شود.حالا ديگر تجارت
مهمترين چيز شده.تمام وجود او به سمتوداگري،پول،قدرت و موقعييت اجتماعي كشيده شده.اگر همه چيز به درستي پيش
برود كه معمولا نمي رود،من در باره اتفاقات و پديده هاي كاملا طبيعي صحبت مي
كنم،در سن بيست و هشت سالگي انسانها ديگر به هيچ وجه علاقه اي به يك زندگي پر
مخاطره و حادثه جويانه ندارند.از بيست و يك سالگي تا بيست و هشت سالگي فرد با
ماجرا جويي زندگي مي كند در بيست و هشت سالگي بيشتر متوجه اين مطلب مي شود كه همه
آرزوها دست يافتني نيستند.درك بيشري پيدا ميكند كه بسياري از آنها غير ممكن
هستند.اگر ديوانه باشيد ممكن است همان راه را ادامه دهيد ولي انسانهاي باهوش در
بيست و هشت سالگي وارد در جديدي از زندگي مي شوند.بيشتر علاقه مند به امنيت و
آسايش مي شوند و كمتر به ماجرا جويي و جاه طلبي توجه ميكنند.شروع مي كنند به ساكن
شدن و زندگي كردن.بيست و هشت سالگي پايان هيپي گري
است.
+
روایت شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 8:33 از دل وحشی امیر
|
مطالب این پست هم مثل پست قبلی از عارف برزگ //اشو// هست که در چند قسمت در اختیار دوستان قرار میدم . قسمت اول :
زندگی دارای يك طرح و ساختار روحی و درونی است كه بهتر است آن
را بشناسيم. فيزيولوژيست ها ميگويند كه در هر هفت سال بدن و ذهن
انسان دستخوش يكسری تحولات و بحرانها ميشود.همه سلولهای بدن تغيير يافته و به طور
كلی بازسازی ميشوند.در حقيقت اگر شما به طور متوسط هفتاد سال زندگی كنيد جسم شما ده
مرتبه می ميرد.در هر هفت سال همه چيز عوض ميشود-درست مانند تغيير فصول سال.در مدت
هفتاد سال اين چرخه كامل ميشودخطی كه حركت آن از لحظه تولدشروع شده بود به سمت مرگ
پيش ميرود و در طي هفتاد سال دايره تكميل ميشود.اين دايره داراي ده تكه است.
در واقع زندگی انسان نبايد به خردسالی,جوانی و پيری تقسيم شود.اين تقسيم بندی خيلی
علمی نخواهد بود,چون در هر هفت سال يك دوره جديد سنی آغاز ميگردد و وارد يك مرحله
تازه می شويم. در هفت ساله اول كودك دوران خودمحوری و خود شيفتگی را طی می
كند،به گونه ای كه گويی او مركز همه عالم است.كل خانواده گرد او ميگردند،هر چه كه
او نياز دارد بايد بدون فوت وقت انجام شوددر غير اين صورت او خشمگين،عصبانی و بر
افروخته ميگردد.كودك درست همانند يك امپراتور زندگی ميكند،يك امپراتور
واقعی-مادر،پدر همه و همه مستخدمين او ميباشند و همه خانواده فقط در خدمت اين كودك
هستند.او فكر ميكند كه اين حالت در دنيای بزرگتر خارج از خانه نيز وجود دارد.خورشيد
به خاطر او طلوع ميكند،ماه به خاطر او بالا ميايد و فصلها به خاطر او تغيير
ميكنند.يك كودك در هفت ساله اول زندگيش كاملا خودپرست و خود محور است.اگر در اين
رابطه از يك روانشناس بپرسيد به شما ميگويد كه در طول هفت ساله اول زندگی كودك
خودارضا باقی می ماند و تنها از وجود خودش خرسند است.او به هيچ كس و هيچ چيز احتياج
ندارد،به تنهايی احساس كمال ميكند. بعد از گذشت هفت سال يك پيشرفت حاصل ميشود.كودك ديگر خود پرست نيست،حالت گريز از
مركز پيدا ميكند و به طرف ديگران متمايل ميشود.ديگران تبديل به پديده مهم
ميشوند-دوستان،دسته هاو گروه ها.......حالا ديگر او بيشتر از آنكه دلبسته خودش باشد
به ديگران علاقه پيدا كرده است.به دنيای بزرگتر.او به يك ماجراجويی برای شناختن
اين"ديگری"دست می زند،جستار آغاز ميگردد. بعد از هفت ساله اول كودك تبديل به
يك پرسشگر بزرگ ميشود.او درباره همه چيز سوال می كندتبديل به يك شكاك بزرگ می شود
چون جستجوی او در آن نهفته است.او ميليونها سوال می پرسد.والدينش را تا سرحد مرگ
خسته می كند و مايه رنجش آنها ميشود.او علاقه مند به ديگران است و هر چيز در اين
عالم از علايق اوست.چرا درختان سبز هستند؟چرا خدا جهان را خلق كرده؟چرا اين چيز اين
طور است؟چرا آن چيز آنطور است؟او بيشتر و بيشتر فلسفی و شكاك ميشود و برای رسيدن به
عمق هر مطلبی پا فشاری می كند. يك پروانه را می كشد تا ببيند چه چيزی درون آن
است،اسباب بازيهايش را ميشكند تا ببيند چگونه كار ميكنند،يك ساعت را پرتاب می كند
كه فقط داخل آنرا ببيند-چگونه تيك تاك ميكند و زنگ ميزند-در داخل آن چه می گذرد؟او
به ديگران علاقه مند می شود-اما اين ديگران هم جنس خودش هستند.او به دخترها علاقه
ای ندارد.اگر ساير پسرها به دخترها توجه نشان بدهند خيال می كند كه آنها زن صفت
هستند.دخترها نيز متقابلا تمايلی به پسرها ندارند.اگر دختری به پسرها توجه نشان دهد
و با آنها بازی كند در نظر آنها او مردصفت است،غيرطبيعی است،عادی نيست اشكال
دارد.روانكاوان و روانشناسان ميگويند كه كودك در اين مرحله هم جنس گرا است.
+
روایت شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 8:14 از دل وحشی امیر
|
عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي آفريند. عشق دردناك است، چون دگرگون مي كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نمي توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه مي تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي مصرف است. بدين سبب، ترس پديدار مي شود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بي خطر، دنياي كارايي، درد پديدار مي گردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس مي كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس مي كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد. ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيش بيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب مي شود. و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» مي رود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نميتوانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزير است از ميان آتش بگذرد. عشق آتش است. اين به سبب درد عشق است كه ميليون ها مردم يك زندگي بي عشق را تجربه مي*كنند. آنان نيز رنج مي برند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالي تر خودآگاهي مي برد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نمي كند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه مي دارد. انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را مي شناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر مي تواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري مي تواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينه اي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت. رابطه ي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق ناب تر باشد، هر چه عشق متعالي تر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزه تر است. اما عشق متعالي تر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعالي تر نيازمند است كه شما آسيب پذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري مي تواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري مي تواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست. تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، مي تواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش مي بايست پذيرفته شود. عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را مي دهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را مي دهد كه مي توانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسان ها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي مي دهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسان ها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسان ها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون مي شود.
+
روایت شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 9:37 از دل وحشی امیر
|
ای دوستِ من، من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی ست که به تن دارم ـــ پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشیِ من در امان می دارد. آن «من» ی که در من است، ای دوست، در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند؛ ناشناس و درنیافتنی. من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری ــ زیرا سخنانِ من چیزی جز اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عملِ آرزوهای تو نیستند. هنگامی که تو می گویی « باد به مشرق می وزد،» من می گویم «آری به مشرق می وزد»؛ زیرا نمی خواهم که تو بدانی اندیشه ی من در بندِ باد نیست، بلکه در بندِ دریاست. تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی، و من نمی خواهم که تو دریابی. می خواهم در دریا تنها باشم. دوستِ من، وقتی که نزدِ تو روز است، نزدِ من شب است؛ با این همه من از رقصِ روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم، و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکیِ مرا نمی شنوی و سایشِ بال های مرا بر ستارگان نمی بینی ـــ و من گویی نمی خواهم تو ببینی و یا بشنوی. می خواهم با شب تنها باشم. هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخِ خودم فرو می روم ـــ حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاکِ بی گذر مرا آواز می دهی «همراهِ من، رفیقِ من،» و من در پاسخ تورا آواز می دهم «رفیقِ من، همراهِ من،» ـــ زیرا من نمی خواهم تو دوزخِ مرا ببینی. شراره اش چشمت را می سوزاند ودودش مشامت را می آزارد. و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آن جا بیایی. می خواهم در دوزخ تنها باشم. تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی، و من از برایِ خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است. ولی در دلِ خودم به مهر تو می خندم. گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم. دوستِ من، تو خوب و هشیار و دانا هستی؛ یا نه، تو عینِ کمالی ـــ و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم. گرچه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم. می خواهم تنها دیوانه باشم. دوستِ من، تو دوستِ من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راهِ من راهِ تو نیست، گرچه با هم می رویم، دست در دست.
__________________
+
روایت شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:51 از دل وحشی امیر
|