تبليغاتX
وحشی آزاد
وحشی آزاد




...

از کجا معلوم است ؟

شاید زمین جهنم یک سیاره دیگر باشد ...

... و من گذشتم از هر چه زمانه از آن نگذشت

... قسم به حرمت زردهایی که بیهوده قرمز نشدند



+ روایت شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 9:15  از دل وحشی امیر  | 



انسانها موفق و نا موفق

تفاوت بارزي که بين افراد موفق و ناموفق وجود دارد، اين است که افراد موفق در حال زندگي مي‌کنند، اما افراد ناموفق در گذشته سير مي‌کنند. اگر دائم به گذشته بچسبيد تمام زيبايي‌ها و فرصت‌هايي را که زندگي در حال حاضر به شما ارزاني کرده از دست مي‌دهيد! اگر در حال زندگي ‌کنيد به سرعت مي‌توانيد فرصت‌هاي رسيدن به اهدافتان را صيد کنيد!

مهم نيست در گذشته چقدر تلاش کرده‌ايم، هر لحظه از هر روز زندگي، فرصتي تازه است تا به خوشبختي و موفقيت نزديک‌تر شويم. اگر بار ديگر ترس‌هاي قديمي و باورهاي محدود کننده مانع شادي و موفقيت ما شدند، آن‌ها را در ذهن متوقف کرده و در درون، افکار مثبت و خوش‌بينانه را جايگزين افکار منفي کنيم. قدرت باورهاي مثبت آن قدر زياد است که مي‌توانيم به کمک آن‌ها در هر فضايي که تصور مي‌کنيم حضور داشته باشيم...

آنچه را که در زندگي با صفت بد از آن ياد مي‌كنيم، متاسفانه به دست خودمان، بد هم بايگاني مي‌كنيم.

زندگي ما انسان‌ها، سياه يا سفيد نيست، بلکه در بسياري موارد خاکستري است. در طبقه‌بندي‌هاي معمولِ، آنچه مورد پسند ما نيست در کشوي بدي و آنچه که مورد پسند ماست در کشوي خوبي جاي داده مي‌شود.

شک نکنيد، ما از تلخي‌ها بيشتر ياد مي‌گيريم تا از شيريني‌ها. آنکه همواره ما را ستايش مي‌کند چيزي را به ما نمي‌آموزد.

در زندگي آنچه ما را مي‌سازد، سدهايي است که سر راهمان قرار مي‌گيرد و اگر همه پل باشند، ما، کسي نخواهيم شد. من خاطرات به ظاهر بدم را در کشوي خوبي بايگاني كردم. چرا؟ چون از آن‌ها آموختم و اگر بتوان از تلخي‌ها آموخت و آن تجربه‌ها را در بايگاني ساختن بايگاني كرد، ديگر فرصتي براي نگرش منفي باقي نمي‌ماند.

مسائل به ظاهر منفي و در باطن آموزنده به وفور در اطرافمان موج مي‌زند. هنر، نحوه برخورد با آن‌هاست.

 



+ روایت شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:47  از دل وحشی امیر  | 



هراس های شبانه

دیگر کلمات قادر با بازگویی هراس های شبانه ام نیستند

دیگر در سکوت نگاه هیچ کس به دنبال تبرئه اینچنین عشقی نخواهم گشت

و در انجماد لحظه های تنهایی

                                   ... با تمنای ماندن

خورشید را به طلیعه صبح هدیه خواهم کرد

من از سرزمینی می آیم که ایمان

               ... ننگ آورترین فاجعه زمان است

من در آسمانی پرواز را تجربه کرده ام

              ... که تمامی ذراتش نفسهای ماندگار زمین خوردگان مغمومی بود

                                     ... که هوای پریدن در سر داشتند

و بر خاکی پای میگذارم که مویه فاحشگانش در پس پرده های دست ساز این خیمه شب بازان

             ... انکار می شود

             ... و در نگاه کودکانش یاد هیچ تبسمی زنده نیست

دستان زمانش را بریده اند تا در خفای این هرزه گردان

هیچ کلامی از عشق نوشته نشود

              خاک بر  سر می نهم و دل را بر خاک

              تا ننگ نیامدن بهار را به هر نا اهل دلی بازگو نکنم

گوش کن

برای خاطر توست که آواز سر می دهم



+ روایت شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:20  از دل وحشی امیر  | 



زخم عشق

من آن نای بریده از نیستان جمع ام

من آن طاغی پر جوش و خروش و نا آرامم که بی تامل و ترسی

از آن شاخه بازیگر دور دست سیب را چیدم

من از زندان بودن

از جویهای پر از شیر عسل

گله حوریان و از وقاحت منتشر غلامان

گلستانهای عظیم و انبوه و از لاله زاران به هم پیوسته کران ناپیدا

از رفاه و آرزوهای پاسخ یافته

از همه چیز داشتن و بی هیچ تلاشی به همه چیز رسیدن

از بهشت آسودگی و بی دردی

دنیای همه چیز داشتن و آرزو نداشتن

و از بودن بیگانه  با زندگی

بی هیچ هراسی از تکفیر بیرون زدم

و کلام شجاعانه مسافر عاشق را با ذره ذره جان و هستی ام

... به دعا خواندم :

                         خدایا ! با نداشتن و نخواستن رویین تنم کن

... و پس از آن بود که نترسیدم و با فرو بردن دندانها در گوشت ترد سیب

و با فریادی به بلندای تاریخ

چنانکه رفتگان و نیامدگان نیز شنیدند ...

گفتم که من براستی و بی اندکی تردید

فرزند پدر         ... آدم ام

و گل های نکاشته

               باغ های خسته

                         و بودن بی درد و بیگانه با زندگی

.... دنیای من نیست

من جویای زندگانی ام و برای جستنش از هیچ زخمی پروایم نیست

... تنها با زخمهاست که خویشتن خویش را باور دارم

... و زخم های من همه از عشق است

                                                   ... همه از عشق .                  




+ روایت شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 1:14  از دل وحشی امیر  | 



شنیدن

گاهي حسي به سراغ آدم مياد . حسي كه ميخواي نباشي . ميخواي ار هر تعلقي در اين دنيا رها بشي . انگار هر چيزي خسته ت ميكنه . مخصوصا وقتي كه دلت پر از يه عالمه حرف باشه اما نتوني به كسي بگي . يعني ديگه به كسي اعتماد نداري . به نگرش و فهم همه شك داري . آخه به كي بگي هموني رو بفهمه كه بايد بفهمه . شايد اصلا بلد نباشي حرفتو درست بگي . ...

اينجور موقع ها با اينكه دلت يه عالمه حرف داره حرف نميزني . نميتوني كه حرف بزني . اينجور موقع ها جوابمون فقط همينه //دلم سكوت ميخواد// .

... و معنيش اينه كه داريم از فقدان چيزي يا كسي رنج مي كشيم .

ميدونين چي فكر ميكنم ؟

فكر ميكنم يه همچين وقتي همه گوشها از ما فرار ميكنن . چون آدماي ديگه هم مثل خودمون يه عالمه حرف براي گفتن دارن .

خوش به حال گوش ها . همه بيكارن و در حال استراحت .

و من فكر ميكنم درست زماني كه دلمون يه عالمه حرف براي گفتن داره بهترين وقت براي اينه كه بشنويم . زبون رو ببنديم و گوشمون رو باز كنيم . اين همه حرف تو دل آدما مونده . چه خوب . ميشه يه عالمه چيز شنيد . فهميد . ياد گرفت .

و در باره همه اين چيزايي كه ميشنوي ميتوني بشيني و فكر كني و بازم بيشتر بفهمي .

......................

الان منم توي همين حس هستم . ميخوام سكوت كنم . چون ميخوام بشنوم . لازم نيست براي كسي مهم باشم . اصلا نميخوام كه مهم باشم . تا وقتي شنيدن رو خوب ياد نگيرم چه اهميتي داره كه مهم باشم يا نباشم .

خيلي جالبه واقعا . بيشتر ما آدما بدون اين كه خودمون متوجه باشيم حتي كلمات رو معامله ميكنيم . اگه كمي به حرف كسي گوش ميديم براي اينه كه كسي هم به حرف ما گوش بده . گاهي فقط براي اينكه مورد توجه باشيم ميشنويم . براي اينكه نوبت حرف زدن ما هم برسه ميشنويم . اما در واقع بيشتر وقتها واقعا نميشنويم بلكه نشون ميديم كه ميشنويم .

......................

نظر شما در باره شنيدن چيه ؟

چقدر به ديگران اين امكان و اطمينان رو ميدين كه بتونن بدون هيچ دغدغه و نگراني و ترس از سرزنش و تهمت و .... پيش شما حرف بزنن ؟ آيا رفتار و واكنش شما مخاطب رو ميترسونه ؟ در واقع بيشتر وقتها بله ميترسونه . براي همين فقط اون بخشي از حرفها رو به شما ميزنن كه خودشون انتخاب كردن . حرفهايي كه كمتر براشون دردسر ايجاد ميكنه . اما چه بلايي به سر حرفهاي ناگفته مياد ؟ ...........

رهايي كجايي ؟

رهاي وحشي و آزاد من .....

بي تعلق اما پيوسته در همه چيز

شايد اين تمام آرزوي من است

چون به هر آنچه كه در خود اسير است اعتمادي ندارم

هر كس كه در خود خلاصه ميشود خسته ام ميكند



+ روایت شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:3  از دل وحشی امیر  | 



انتهای هیچ کوچه ای بن بست نیست
کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد


سر آغاز
پست الکترونیک
سبد وحشی


بايگاني
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


پیوندها
خيال عشق
هيسنا
صبح بخير
حرير آبي
مهربانو
زن بودن
تقويم صبورا
كدهاي آهنگ براي وبلاگ
صدف (عروس درياها)
خانه بدوشي
دالان بهشت (آزاده عزیزم)


پیوندهای روزانه
زن در ایران باستان
سبد پیوندهای روزانه

حرفهای آخر وحشی
خدا به ملاقات مجنون می رود
دوست من
دایره
بی نام
نکته های راجع به زندگی (گوش دادن غیر تدافعی به صحبت های یکدیگر)
چرخه هفت ساله زندگی (قسمت چهارم)
چرخه هفت ساله زندگی (قسمت سوم)
چرخه هفت ساله زندگی (قسمت دوم)
چرخه های هفت ساله زندگی
پاییز


لوگوی دوستان




www.alberkamu.blogfa.com

مرنج و مرنجان

آي آسمان تو را به فروغ ستارگانت ما را به سوي روشنايي جاودان ببر

همه زخم هاي من از عشق است

وقتی آفتاب در میاد خاطرات لطیف باران از بین می رود به دنبال آفتاب باش