افسانه بیداری (2)
اگر عشق زميني را بدون مهارت آغاز كني ، هرگز از آن لذت در خور نخواهي برد . چه بسا هرگز عشق فرازميني را هم نياموزي و تجربه نكني . دردهاي بزرگ ، براي هر روحي هميشه خوب نيست . بعضي ها از همه زندگي كينه به دل مي گيرند.
... چه بسيارند مرداني با قلبهاي شيشه اي كه به خاطر بي اعتنايي زندگي به آنان در برابر اعتناي فريبنده اش به زنان خرد مي شوند و مي شكنند . مرداني كه مي بايست حتما وقيح و دريده مي شدند تا مي توانستند با دستاني لبريز و غروري ارضا شده به سوي خانه بشتابند و پاداش تلاش خود را از لبخند همسرانشان دريافت نمايند .
دختري كه ميخواهد مرد زندگي اش را انتخاب كند حتما به توانايي هاي او از لحاظ مالي ، موقعيت شغلي ، قدرت و مهارت او در بدست آوردن نيازهاي زندگي و سپس ويژگي هاي ديگر او توجه خواهد كرد . گناه هم نميكند . دنيا را با هوش سرشار خود نا امن ميداند . او امنيت ميخواهد . مرد زندگي او هر گاه به مدت طولاني اين ويژگي هاي مهم را از دست بدهد حتما از چشم او خواهد افتاد . حتما عشق و پيوستگي ها جاي خود را به سرزنش ها و جنجالها خواهد داد . چنين مردي گاهي به آخرين و ساده لوحانه ترين رفتارها پناه خواهد برد . خشم . فرياد . هجوم مشت ها و ... ، ته مانده آخرين نيروي او ، و تنها راه انهدام كامل خويش و انهدام آنهمه شورمستي عاشقانه .
زن ، با همه فراست و هنر خويش اينبار اشتباه ميكند و با اين صياد مرگ آور زندگي همراه مي شود . گذشت او زياد است و گاهي بي نظير . اما اين هم محدوده اي دارد . پس از آن او نيز راه بي رحمي را انتخاب خواهد كرد . او هم حق خويش را از زندگي ميخواهد . نبايد بسوزد . نبايد تباه شود ... . بگذار اين مرد تباه شود . حق او همين است . من زندگي ميخواهم و مرد زندگي من به خاطر من حتي از غرورش بايد بگذرد تا مايه رفاهم را فراهم كند . او به خاطر خانواده اش اگر لازم باشد بايد از شرافتش بگذرد . اگر لازم باشد بايد به اندازه كافي وقيح و دريده باشد و از هر جايي به خاطر خانواده اش حتي بدزدد . او هرگز نباید خسته شود . زندگي جنگ است و او بايد اين را آموخته باشد . مرد زندگي من بايد يك جنگاور واقعي باشد .
آيا آرمين يك ترسو بود ؟ از زبان خود او شنيديم كه شيفته مهربانو بود اما چرا اينهمه مايوس و ناتوان شد . آيا او به قدر كفايت براي فتح ارتفاعات ترقي در ميدان جنگ يخها و آتشها نيرومند نبود ؟ آيا فهم او براي فهميدن به اندازه نياز مهربانو ، ياري اش نكرد ؟ ... چه كسي ميداند كه شايد او نيازمند لبخند مهربانو بود درست زماني كه ميدانست مهربانو ديگر قادر به اين كار نيست و مي بايست چنين لبخندي را دوباره بيافريند تا بتواند به همسرش تقديم كند . معجزه انسان همين است . ميتواند اما ...
اما مهربانو هم حق دارد همه چيز را نداند ..... مگر زماني كه شايد ديگر خيلي دير شده باشد .
عشق ؟ احترام ؟ حرمت ؟ صداقت و راستي ؟
... همه اينها زخمهاي عميقي از خودخواهي ما انسان ها دارند . از جفايي كه با ندانستن در حق خود و ديگران روا ميكنيم . با ندانستن . چند تا از شما به خودتان گفته ايد كه براي خوب زيستن ، درست زيستن ، درست انديشيدن و درست فهميدن بايد مدام در پي اكتشاف در بخش تاريك خودتان باشيد ؟ زن ها خيلي كمتر خودشان را در برابر اين سوال ميبينند ....
********
حقيقت اجازه نميدهد عشق در يك نگاه ، خيلي دوام بياورد . حقيقت نميگذارد خيلي در توهم روياهاي خود ساخته عاشقانه زندگي كني . حقيقت مجابت ميكند معشوق آس و پاس را براي يك انتخاب مطمئنتر ، رها كني . حتي دختران هم با هوشمندي به خوبي تشخيص ميدهند نميتوان به مردهاي عاشق پيشه اعتماد كرد . آيا دختران واقعا ميفهمند اغلب اينگونه عشق ها خويشاوندي نزديكي با هوس هاي شيريني كه هنوز به بلوغ و زيبايي تعادل نرسيده اند ، دارند ؟
..... ادامه دارد
+
روایت شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:7 از دل وحشی امیر
|

در باره مهربانو (قسمت اول)
با وبلاگ های زیادی در این مدت کم آشنا شدم . اغلب اونا قابل تامل بودن بطوری که توی کامنتهای مختلف سعی کردم به نحوی اونا رو به زبون بیارم . اما قصه زندگی مهربانو که وبلاگش در پیوندهای من هست از اونجایی که بازگویی یک زندگی واقعی ست از زبان و نگاه یک زن با ویژگی های مهربانو ، به نظرم رسيد كه جاي حرفهاي ناگفته زيادي در اين بين خالي مونده . سعي ميكنم در چند پست تقديم كنم . بديهي ست نظر دوستان در غناي پستهاي بعدي موثر خواهد بود . (در ضمن اجازه ايجاد اين پست قبلا از مهربانوي عزيز گرفته شده)
افسانه بيداري
مهربانو . مهربانو و آرمين . مهربانو . مهربانو و مهربانو . مهربانو و زندگي
آرمين فقط يك جاي زندگي تو حضور داره .
اولش خودت بودي . بعد ، آرمين و تو . آرمين جا موند و تنها شدي . بازم تنها شدي اما اينبار يه جور ديگه خودت رو پيدا كردي . حالا تو هستي و عسلك و زندگي و دوستان خوبت . راستي اگه عسلك نبود مهربانو چه ميكرد در اين كولاك دل آشفته دمسرد ؟ عسلك از يادت برده كه داري به سرعت پير ميشي . عسلك هر چي بزرگتر ميشه بيشتر اينو ميفهمي اما كار و روزمرگي ها خيلي هم فرصت نميده كه كمي مكث كني و از بيرون به خودت نگاه كني . حس ميكني قرنهاست كه حقت رو تباه كردن و بايد با شتاب و تا جايي كه امكانش هست حقت رو بگيري . و تو همچنان پير ميشي ... و شايد يه روز يه حس نفرت هم به سراغت بياد . زماني كه بفهمي زندگي تو ميتونست چرخه روح انگيزتري داشته باشه . آرمين رو براي اون بخش از وجودت كه ميتونست راه بيچارگيت رو انتخاب كنه ، هرگز نميبخشي . شايد فكر كني آرمين رو بخشيدي اما هنوز كاملا نبخشيدي . به خودت ميگي اگه نمي جنبيدم ، واي چقدر سخت و بي رحمانه تباه ميشدم . ياد گرفتي اميد رو در زندگي خودت خلق كني چون بدون اون تباه ميشدي . جنگيدي و به همه موانع زندگيت هجوم آوردي . از هر چيزي كه سر راهت بود عبور كردي . راستي داري كجا ميري ....چنين شتابان ؟
دوست من ، تو داري افسانه زندگيت رو ميسازي . اينكار رو از همون روز اول زندگيت شروع كردي . همه ما اينكار رو ميكنيم . و همه ما گاهي در مسير زندگي با كساني همراه ميشيم كه قرار نيست تا پايان ، همديگرو رو همراهي كنيم .
... هيچ ميدوني مهربانو چرا اينهمه دوست داشتني شده . چون نيرومندي انسان رو با زندگي خودش اثبات كرد . از همه مهمتر ، نيرومندي يك زن رو . ثابت كردي وقتي انسان به خود باوري ميرسه يك گام به خدا نزديك نميشه ، بلكه به نزديكترين جايي كه پيش خداست جهش ميكنه . جايي كه روح آدم خود به خود آروم ميگيره .
مهربانو آيا هم اكنون روح آرومي داره ؟ چهره اون همينو نشون ميده . حرفاش بوي همينو ميده . ميخواد خودش هم باور كنه كه آرومه . اين آرامش رو به همه مخاطبين خودش هم انتقال ميده . اما واقعا آرومه ؟ ... بشر هيچ گاه آرام نيست . باور توانمندي هامون هميشه باعث آرامش ما نميشه. حتي ممكنه ما رو مغرور و متكبر كنه ، و اين جايگاهي نيست كه نزد خدا باشه .
چيزي اين وسط فراموش نشده ؟
... آرمين .
جايي شاملو ميگه : خدايا دختران چرا بايد ايستاده باشند
هنگامي كه مردان خسته و نوميد ، پير مي شوند
مردان كثيري هستند كه بيچاره تر از اونها در روي زمين نيست . مرداني بدون هيچ پيچيدگي خاص . ضعف هاشون ، خيانتهاشون ، نادوني هاشون و حتي خشم و دست بزن اونها.... همه و همه ساده اند . اونقدر ساده كه تقريبا هر زني براحتي مچشون رو ميگيره . خب چي بگم يه جورايي خيلي احمق هستن . حتي اگه بگين از اون هفت خط هاست بازم چيزي از سادگي و حماقتشون كم نيمشه . خدا در خلقت زن خيلي دقت كرد . چون به قول خودش زن رو بعد از مرد آفريد . لابد با تجربه تر ، پخته تر و با مهارت بيشتري زن رو آفريده . احساس بيچارگي مرد زماني كامل ميشه كه زن ها به خود باوري و توانايي ميرسن . به جايي كه اونها رو از سلطه و حيطه تسلط مرد خارج ميكنه . اين بزرگترين ضعف مردهاست . اين نهايت حماقت و ناداني مردهاست . اما وحشت مرد چندان هم بيراه نيست . او به طرزي بسيار عميق اما احمقانه دوستدار ترحم مادرانه ايست تا ضعفهاش رو به روش نياره ، از شجاعت هاي نداشته ش بگه تا به باوري انگيخته شده دست پيدا كنه . مادري كه ميدونه فرزندش در برابر زندگي چقدر كم مياره و چقدر در برابر توانايي زنان در عرصه هاي مختلف تحقير ميشه .
.....................
قسمت دوم همین موضوع در پست بعدی ...
+
روایت شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:24 از دل وحشی امیر
|

زندگی زیباست
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم ... مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کینجاست
آسمان باز .... آفتاب زر .... باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزار در چشمه مهتاب
آمدن ... رفتن ... دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهو بچه گان را شیر دادن
نمیروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را ... در کنار بام دیدن
یا شب برفی ... پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
............................... بخشی از شعر آرش سیاوش کسروی
گاهی چقدر خوبه که نهیبی از گذشته ما را به یاد خودمان بیاورد . هر کدوم از ما الان کجاییم ؟
+
روایت شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:1 از دل وحشی امیر
|

خداحافظ
بدون هیچ توضیحی برای همیشه خداحافظی میکنم .مراقب خودتون باشین
+
روایت شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 از دل وحشی امیر
|

|