نامه ای که هرگز فرستاده نشد (به همسرم)
... سعی کن از منظر فهمی که داری دوباره معنایم کنی . دوباره تفسیرم کن . فضیلتی را بجوی که میتوانست به تو احساس خوشبختی دهد . خوب بیندیش . ایا هیچ چیز با ارزشی نخواهی یافت ؟ اگر نیافتی ، در كنار اين نفرين شده نمان . به بستر همخوابگي ات راه نده و بيش از اين سالهاي عزيز عمرت را تباه نكن . شايد نيك بختي تو ، همانگونه كه ميخواهي در جايي همين نزديكي چشم انتظارت باشد.
اما ميداني چيست ؟ غذاي روح متكبرت را همواره با ناديده انگاشتن همسرت ، با همه بي حرمتي هايي كه در طول اين ساليان روا داشته اي ، ميدهي . در كنار تو چنان تباه شدم كه ياد م رفته بود انسانم . يادت هست چگونه پرده هاي كاخ پوشالي ات را بيشتر از جان من دوست داشتي ؟ يادت هست زباني را كه تنها به گفتار شيرين زيباست ، چگونه به الفاظ ركيك مي آلودي ؟ يادت هست .....؟
تو همواره ابرو كشيده و عبوس نماز خواندي و دعا كردي اما مالكيت شيطاني هر چيز فاقد روحي را با نزديكترين همراه زندگي ات ، با يك انسان ، معاوضه كردي . نگفتي ، اما نشان دادي كه براي تو ، داشتن ، شیرين ترين چيزهاست . كافي ست مالك همه آنها باشي . چنانچه حتي اشياء خانه ، حرمت بيشتري داشتند .
... و ندانستي كه تو نيز در همه آنچه كه فاقد روح اند گرفتار شده اي و همانهايند كه به تو فرمان مي رانند . اما براي حفظ آن ، همه جانهاي آزادمان را تباه كردي . تو هرگز هيچ سكاني را در اختيار نداشتي .
روزي ، زندگي ما در كنار هم آغاز شد . روزها را به شب و شبها را صبح كرديم . اما هرگز به هم نزديك نبوديم . زبان انديشه ما همواره دو زبان بيگانه بود .
و من با تمام تنهايي اين سالها ، هرگز پي هوس هاي لجام گسيخته نرفتم و در جذبه هيچ ابتذالي غرق نشدم . مگر به اندیشه تعالي آن و به جستجوي اصالت شخصيتي كه اگر هم داشتي نشانم ندادي .
... كوچكترين نقص هاي الهي را كه بهترين هديه هاي خداوند است تا راه تعالي خود را از ميان آن بجوئيم به ميان كوي و برزن كشانيدي و حريم مقدس خانواده را شكستي و هر آنچه را كه گمان تو راست پنداشت راست دانستي و باقي هيچ .
هرگز نخواهي دانست چگونه مرا كه رهپوي روشني بودم به زير كشانيدي و چشمانم را كه رو به آسمان بود به حقارت خاك نشاندي .
من قصه افول خورشيدي هستم كه در جان هر كس شور درخشيدن دارد
رفتار من با همه خامي ها و خطاهاي انساني ، فرياد است . فرياد اعتراض . اعتراض به افول خويش و هر آنكس كه در اين راه ياري ام كرده است . اما ، در اسارت وحشتناك زمين و دهليزهاي سرد و تاريك زندگي ، همواره دلخوش بودم به آنچه كه هنوز در درونم زنده و روشن است . چيزي كه ميتوانم به اتكاي آن و به نيروي باوري كه در چشم هميشه خفته تو ارتدادي زشت و قبيح مي نمايد ، سايه تاريك جهان هستي ام را بشكافم . دست هر مددي را يقينا معجزه هستي ام خواهم دانست و از آن لذت خواهم برد .
من كوشيدم . مدام كوشيدم با تمام استعداد فهمم معنايت كنم . اما هرگز جاذبه اي را كه مي بايست ، نيافتم . حتي كوشيدم جاذبه هاي ذاتي خفته در لايه هاي زمان را در وجودت بيدار كنم . اما خواب تو سنگين تر از توان من بود . نتوانستم .
... به باقيمانده كوچك نيرويم براي ساختن نيازمندم . براي دوباره ساختن . براي آنچه كه ممكن است باقي مانده باشد و براي آنچه كه بايد ساخته شود .
برای همیشه رفته ام .
مگو ناخوش كه ناخوش پاسخ آيد // به كوه آواز خوش ده تا خوش آيد امير.ا ۳/۷/۸۴
+
روایت شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:6 از دل وحشی امیر
|

آواز سکوت
زمین ، آرام در خنكاي نسيم مهر گونه اي آرميده بود . برق شهاب رهگذر ، نرم در گوشه آسمان خاموش شد .
... اين آخرين پرواز ققنوس است . غريزه ذاتي اش او را به سرزمين آفتاب ميكشانيد .
كوير ، جايي هست كه همه هستي اش آرام خواهد گرفت .
از دست و پنجه هر كس كه هنر مي ريزد
از غم سوختگي خاك بر سر مي ريزد
نرم نرمك آفتاب بالا مي آيد ، و زمين در انتظار آتش .
كوير با مهرباني پرسيد : دلت چه ميخواهد ؟
ققنوس با خود انديشيد : ... باران
اما ، همه خواهند خنديد اگر بگويم دلم باران مي خواهد . ققنوس در باران. چه آرزوي محالي .
مثل اين است كه كسي آرزوي محال جوجه تيغي را برآورده كند و او را در آغوش بگيرد .
و گفت :
... من نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد و نمي خواهم بدانم كه كوزه گر از اندامم چه خواهد ساخت . ولي مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي بسازد و گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش . و او يك ريز و پي در پي دَم خويش را بر گلويم بفشارد و خواب خفتگان را آشفته تر سازد .
بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم .
{ من نميدانم پس از ...... سكوت مرگبارم } دكتر شريعتي
+
روایت شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:19 از دل وحشی امیر
|

|