|
موش و گربه
زیر سقف آسمان کبود ، کنار لانه یک موش تنها ، گربه ملوسی زندگی می کرد . مدت زیادی نگذشت که موش عاشق گربه شد . نه فقط به خاطر اینکه تنها بود ، آخه گربه ، هم قشنگ بود ، هم با وقار و آرام . از آن دسته گربه ها که نیازی به شکار نداشت . شکار با میل و رغبت به دام او گرفتار می شد .
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
از دوری صـــــــیاد دگــر تاب نــدارم
موش تنها تاب و توان از دست داد و دل به دریا زد و گربه را از عشق خود آگاه کرد .
گربه زیبا و ملوس از طعمه بی کس و تنها ، بدش نیامد . گفت :
- دوست دارم با طعمه هام بازی کنم . از این کار لذت می برم .
موش که حاضر بود حتی به قیمت جانش از توجه او بی نصیب نماند از شنیدن پاسخ گربه خوشحال شد . دیگه تنها نبود . مجبور نبود توی لانه تنگ و تاریک ، چشم انتظار پایان غم انگیز عمرش بنشیند . او حالا همبازی داشت . با جسارت هر چه تمام از لانه غم زده اش بیرون جسته وبعد از مدتها میتونست شاهد لبخند خودش باشه . همه جا آفتاب . همه جا گرم . همه جا زندگی موج می زد و لبخند داشت .
روزها و شبها ، لحظه به لحظه با هم بودند و از زندگی لذت می برند .
جسارت و تنگ نظری دیگران گاهی آزارشان داده بود اما یاد گرفته بودند که چطور دور از آسیب دیگران به هم عشق بورزند .
موش با نگرانی گاهی به یاد می آورد که گربه به او گفته بود :
- ما می تونیم همدیگر رو دوست داشته باشیم ولی باید سعی کنیم عاشق نباشیم .
او فکر می کرد گربه قشنگش عاشق اون نیست و کمی غمگین شد . اما می دونست که کارش مدت هاست که از مرز دوست داشتن گذاشته است . قدمش را با تصمیم برداشته بود . موش ، عاشق بود . عاشق گربه اش . عاشق نگاهش ، حرف زدنهاش ، حتی چنگ و دندوناش ...
خیلی زود به یاد آورد که همین دیشب که زیر نور ماه شنیده بود که گربه می گفت :
- جز یاد تو هر چه نیاز بود و هست ، از در خانه راندم .
یاآوری این حرف همه غصه های موش را از بین برد . آسوده شده بود ... نشست و خدا رو شکر کرد . از این زیباتر در تمام جهان سراغ نداشت . گربه هم عاشق او بود .
زندگی زلال و روان بود
زندگی صلح و آشتی داشت
زندگی گرم و زیبا بود
زندگی مثل یک رویای شیرین ، سفید و واقعی بود ...
موش سایه همای سعادت را باور کرده بود . فراتر از باور . به آن ایمان داشت .
عشق آندو مثل کودکی داشت بزرگ می شد . هر چه بزرگتر ، نیرومند و جسور هم می شد .
زمین ، از شکوه آن به حقارت خویش پی برد . چون تاب اندیشه های جسور را نداشت . سقف آسمانش را برای استعداد بالهای عشق آندو کوتاه کرد . به لرزه در آمد و دل آندو را لرزاند و به وحشت انداخت . آشتی زندگی در دل آن دو به خطر افتاده بود . سرمای وحشت ناشناخته ای به جانشان افتاد .
موش ، به اتکای عشق گربه و ایمانی که داشت جسور بود . معشوقش را مصمم تر از خودش یافته بود ، دیدن ضعف گربه را باور نمی کرد و به او گفت :
- بازنده ها به آنچه تنش را تخفیف می دهد می اندیشند . اما برنده ها دستیابی به هدف را سرلوحه قرار می دهند . قلبت آزاد است . شهامت پیروی اش را داشته باش .
گربه در نهایت ناباوری آخرین کلامش را گفت :
- گربه ها بی صفت اند .
موش خوشبخت ، از تنهایی گذشته اش هم تنها تر شد . نفسش بند آمد . قلبش مرد . شکست . خرد شد ...
-دور دست امیدی نمی آموخت
- دانست که بشارتی نیست .
- این بی کرانه ،
- زندانی چنان عظیم بود
- که روح از شرم ناتوانی
- در اشک ، پنهان شد .
آخرین برگ سفر نامه باران این است ...
که زمین چرکین است . |