تبليغاتX
وحشی آزاد
وحشی آزاد




قصه موش و گربه ( از نوشته های سال 85)

قصه شماره ۱

موش و گربه

   زیر سقف آسمان کبود ، کنار لانه یک موش تنها ، گربه ملوسی زندگی می کرد . مدت زیادی نگذشت که موش عاشق گربه شد . نه فقط به خاطر اینکه تنها بود ، آخه گربه ، هم قشنگ بود ، هم با وقار و آرام . از آن دسته گربه ها  که نیازی به شکار نداشت . شکار با میل و رغبت به دام او گرفتار می شد .

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم

از دوری صـــــــیاد دگــر تاب نــدارم

موش تنها تاب و توان از دست داد و دل به دریا زد و گربه را از عشق خود آگاه کرد .

 گربه زیبا و  ملوس از طعمه بی کس و تنها ، بدش نیامد . گفت :

-         دوست دارم با طعمه هام بازی کنم . از این کار لذت می برم .

موش که حاضر بود حتی به قیمت جانش از توجه او بی نصیب نماند از شنیدن پاسخ گربه خوشحال شد . دیگه تنها نبود . مجبور نبود توی لانه تنگ و تاریک ، چشم انتظار پایان غم انگیز عمرش بنشیند . او حالا همبازی داشت . با جسارت هر چه تمام از لانه غم زده اش بیرون جسته وبعد از مدتها میتونست شاهد لبخند خودش باشه . همه جا آفتاب . همه جا گرم . همه جا زندگی موج می زد و لبخند داشت .

روزها و شبها ، لحظه به لحظه با هم بودند و از زندگی لذت می برند .

جسارت و تنگ نظری دیگران گاهی آزارشان داده بود اما یاد گرفته بودند که چطور دور از آسیب دیگران به هم عشق بورزند .

موش با نگرانی گاهی به یاد می آورد که گربه به او گفته بود :

-         ما می تونیم همدیگر رو دوست داشته باشیم ولی باید سعی کنیم عاشق نباشیم .

او فکر می کرد گربه قشنگش عاشق اون نیست و کمی غمگین شد . اما می دونست که کارش مدت هاست که از مرز دوست داشتن گذاشته است . قدمش را با تصمیم برداشته بود . موش ، عاشق بود . عاشق گربه اش . عاشق نگاهش ، حرف زدنهاش ، حتی چنگ و دندوناش ...

خیلی زود به یاد آورد که همین دیشب که زیر نور ماه شنیده بود که گربه می گفت :

-         جز یاد تو هر چه نیاز بود و هست ، از در خانه راندم .

یاآوری این حرف همه غصه های موش را از بین برد . آسوده شده بود ... نشست و خدا رو شکر کرد . از این زیباتر در تمام جهان سراغ نداشت . گربه هم عاشق او بود .

زندگی زلال و روان بود

زندگی صلح و آشتی داشت

زندگی گرم و زیبا بود

زندگی  مثل یک رویای شیرین ، سفید و واقعی بود ...

موش سایه همای سعادت را باور کرده بود . فراتر از باور . به آن ایمان داشت .

عشق آندو مثل کودکی داشت بزرگ می شد . هر چه بزرگتر ، نیرومند و جسور هم می شد .

زمین ، از شکوه آن به حقارت خویش پی برد . چون تاب اندیشه های جسور را نداشت . سقف آسمانش را برای استعداد بالهای عشق آندو کوتاه کرد . به لرزه در آمد و دل آندو را لرزاند و به وحشت انداخت . آشتی زندگی در دل آن دو به خطر افتاده بود . سرمای وحشت ناشناخته ای به جانشان افتاد .

موش ، به اتکای عشق گربه و ایمانی که داشت جسور بود . معشوقش را مصمم تر از خودش یافته بود ، دیدن ضعف گربه را باور نمی کرد و به او گفت :

-         بازنده ها به آنچه تنش را تخفیف می دهد می اندیشند . اما برنده ها دستیابی به هدف را سرلوحه قرار می دهند . قلبت آزاد است . شهامت پیروی اش را داشته باش .

گربه در نهایت ناباوری آخرین کلامش را گفت :

-         گربه ها بی صفت اند .

موش خوشبخت ، از تنهایی گذشته اش هم تنها تر شد . نفسش بند آمد . قلبش مرد . شکست . خرد شد ...

-دور دست امیدی نمی آموخت

- دانست که بشارتی نیست .

- این بی کرانه ،

- زندانی چنان عظیم بود

- که روح از شرم ناتوانی

- در اشک ، پنهان شد .

   آخرین برگ سفر نامه باران این است ...

                           که زمین چرکین است .



+ روایت شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:25  از دل وحشی امیر  | 



غریبانه

می خواهم برایت سخن بگویم

در روزگاری که بهایی برای سخن نیست

میخواهم با تپش قلب و سینه ام سخن بگویم

با تو که پیوسته این روزها را با من بوده ای

و دستانم را چون خلوص زاهد پاک

برای نوشتن گرم کرده ای

تو که پیوسته مقدسی     ... سپیدی

تو که چون مریم سپیدی

تو که دلم را که سالهاست مرده بود

به من باز گردانیدی و زنده کردی

و همو

       ... که تنهایی غریبانه اش مرا نیز به جنون کشاند

چقدر زیباست این جنون

و چه سخت است این راه 

                                 ... خون دل خوردن و دم نزدن

و چقدر این سختی زیباست

و چقدر این سختی با همه زیبایی

                                ... حسرت بر انگیز است



+ روایت شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:39  از دل وحشی امیر  | 



انتهای هیچ کوچه ای بن بست نیست
کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد


سر آغاز
پست الکترونیک
سبد وحشی


بايگاني
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


پیوندها
خيال عشق
هيسنا
صبح بخير
حرير آبي
مهربانو
زن بودن
تقويم صبورا
كدهاي آهنگ براي وبلاگ
صدف (عروس درياها)
خانه بدوشي
دالان بهشت (آزاده عزیزم)


پیوندهای روزانه
زن در ایران باستان
سبد پیوندهای روزانه

حرفهای آخر وحشی
خدا به ملاقات مجنون می رود
دوست من
دایره
بی نام
نکته های راجع به زندگی (گوش دادن غیر تدافعی به صحبت های یکدیگر)
چرخه هفت ساله زندگی (قسمت چهارم)
چرخه هفت ساله زندگی (قسمت سوم)
چرخه هفت ساله زندگی (قسمت دوم)
چرخه های هفت ساله زندگی
پاییز


لوگوی دوستان




www.alberkamu.blogfa.com

مرنج و مرنجان

آي آسمان تو را به فروغ ستارگانت ما را به سوي روشنايي جاودان ببر

همه زخم هاي من از عشق است

وقتی آفتاب در میاد خاطرات لطیف باران از بین می رود به دنبال آفتاب باش