شام آخر
لئوناردو داوينچی موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد: مي بايست "نيكی" را به شكل عيسی" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانی اش را پيدا كند.
روزي دريك مراسم همسرايی, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقواي ، گناه آلود و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.
وقتی كارش تمام شد گدا، كه ديگر كمي مستی از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشی پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی كه در يك گروه همسرايی آواز مي خواندم , زندگی پر از رويايی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عيسی بشوم!
"مي توان گفت: نيكی و بدی يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگيرند." -پائولو كوئيلو
به كسى كه از تو بريده بپيوند، و به آن كه از تو دريغ كرده بخشش كن، و با كسى كه به تو بدى كرده نيكى كن. و به كسى كه به تو دشنام داده سلام كن. و با كسى كه به تو دشمنى ورزيده انصاف ورز. و كسى كه تو را ستم ورزيده عفو كن، همچنان كه دوست دارى كه از تو گذشت شود.
+
روایت شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:19 از دل وحشی امیر
|

مفاهیم عشق
از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت گرفته و يافته هاي بسيار جالبي نيز به دست آمده است. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.
هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص شده است. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق ، بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند.
در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:
1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.
2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.
3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.
4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد - رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.
5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.
6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.
7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .
پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.
مثلث عشق
تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:
تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.
صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟
هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.
اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:
تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.
صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.
هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.
+
روایت شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:52 از دل وحشی امیر
|

افسانه بیداری (3)
كدامين پل در كجاي جهان شكسته است كه هيچكس به خانه اش نمي رسد ...
مشاغل و قالب هاي زندگي ، در رفتار و منش ما تاثير ميگذارند و ما شديدا تحت تاثير آن قرار ميگيريم . اين عادتها ، نرم و آرام ، لايه اي پنهاني بر چهره ناب و وحشي درون ما ميكشند بي آنكه چندان متوجه آن باشيم . چهره اي كه ما را از خود بيگانه ميكند ولي همچنان اصرار داريم هماني هستيم كه بوديم و با انكار اين تغيير همه چيز را از چشم ديگران و تغييرات دنيا ميبينيم . مهربانو به عنوان نقاش افسانه زندگي خودش به ضرورت آموخت كه خوب و با مهارت بكشد اما تابلوهاي او گاهی فاقد روح اند . او بخش مهمي از روحش را در گذشته اي نه چندان دور جا گذاشته است. روياها و باورهاي شيرين آن سالها ، در زندگي اكنون او ، در حاله اي از خشونت و بي رحمي زندگي گم شده است . در تابلوهاي زندگي مهربانو آرمين مدام كم رنگ و محو ميشود اما دلش براي دلي كه به جا گذاشته گاهي همچنان تنگ شود ميدانم . مهربانو خوب ميداند اگر دلش براي آن سالهاي خوش باوري تنگ شده است ميتواند بيافريند اما نه پيش از آشتي او با خودش . او سالهاست فرصت انديشيدن به اين چيزها را از دست داده است . مدام مي دود حتي ممكن است گاهي چايي اش را با شتاب سر بكشد و آخرين آستين لباسش را در پله هاي خانه تن كند . ذهن او پيش از رسيدن ، در نقطه هدف است . كدامين هدف ؟
... چقدر چهره ما در اين سرسختي ها ، سخت مي شود . براي عسلك چقدر بايد لذت بخش باشد آن لحظه هاي نابي كه مهربانو فرصت ميكند فقط كمي زمان لبخندش را براي او بيشتر كند . عسلك بي شك اين لحظه ها را با حظي بي نظير ميبلعد . لبخندي كه پيشترها تمامي زندگي مهربانو بود . زماني كه او براي آرمين و عسلك مثل آفتاب مي درخشيد .
نيرومندترين كوهنوردان هم گاهي در جايي كه از وزش باد در امان است كمي استراحت ميكنند . موفق ترين نقاش هاي جهان پس از يافتن مهارت كافي چند سال قلم و رنگ را كاملا رها ميكنند . ادامه راه نيازمند شور عشق است تا نقش خود را بر جاي بگذارد .
مهربانو ! به سمت كدام خانه مي روي ؟ ....
براي بدست آوردن طعم شيرين رضايت و خوشبختي همه ما عادت داريم به لحظه هايي كه در پيش است اميد ببنديم . به آينده . چه فريب دلفريبي است آينده . تمام عمر ، تمامي لحظه هاي اكنون را براي لحظه اي كه شايد در پيش باشد از دست مي دهيم .
چه عمري گذشت تا باورمان شد آنچه را كه باد برد ، ما بوديم .
خوش بين ترين ما ، گمان ميكنيم اگر نفس عميقي بكشيم و به خودمان اعتماد به نفس تزريق كنيم خوشبختي در دستان ما خواهد بود .
چه خيال شيريني ...
آرامش ، در تعادل است . اما تعالي ما در تعادل نيست بلكه در پويايي و شكوفايي دائم است . پيوسته ، انديشيدن و آموختن و به كار بستن. اين اعجاز خلقت ماست . چيزي كه اغلب ما كمتر از آن بهره جسته ايم . براي همين رنج مي كشيم . خودمان آفريننده رنجهايمان هستيم و همانا كه تنها خودمان هستيم كه قادريم روياهايمان را تحقق بخشيم .
.......پايان .......
+
روایت شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:7 از دل وحشی امیر
|

افسانه بیداری (2)
اگر عشق زميني را بدون مهارت آغاز كني ، هرگز از آن لذت در خور نخواهي برد . چه بسا هرگز عشق فرازميني را هم نياموزي و تجربه نكني . دردهاي بزرگ ، براي هر روحي هميشه خوب نيست . بعضي ها از همه زندگي كينه به دل مي گيرند.
... چه بسيارند مرداني با قلبهاي شيشه اي كه به خاطر بي اعتنايي زندگي به آنان در برابر اعتناي فريبنده اش به زنان خرد مي شوند و مي شكنند . مرداني كه مي بايست حتما وقيح و دريده مي شدند تا مي توانستند با دستاني لبريز و غروري ارضا شده به سوي خانه بشتابند و پاداش تلاش خود را از لبخند همسرانشان دريافت نمايند .
دختري كه ميخواهد مرد زندگي اش را انتخاب كند حتما به توانايي هاي او از لحاظ مالي ، موقعيت شغلي ، قدرت و مهارت او در بدست آوردن نيازهاي زندگي و سپس ويژگي هاي ديگر او توجه خواهد كرد . گناه هم نميكند . دنيا را با هوش سرشار خود نا امن ميداند . او امنيت ميخواهد . مرد زندگي او هر گاه به مدت طولاني اين ويژگي هاي مهم را از دست بدهد حتما از چشم او خواهد افتاد . حتما عشق و پيوستگي ها جاي خود را به سرزنش ها و جنجالها خواهد داد . چنين مردي گاهي به آخرين و ساده لوحانه ترين رفتارها پناه خواهد برد . خشم . فرياد . هجوم مشت ها و ... ، ته مانده آخرين نيروي او ، و تنها راه انهدام كامل خويش و انهدام آنهمه شورمستي عاشقانه .
زن ، با همه فراست و هنر خويش اينبار اشتباه ميكند و با اين صياد مرگ آور زندگي همراه مي شود . گذشت او زياد است و گاهي بي نظير . اما اين هم محدوده اي دارد . پس از آن او نيز راه بي رحمي را انتخاب خواهد كرد . او هم حق خويش را از زندگي ميخواهد . نبايد بسوزد . نبايد تباه شود ... . بگذار اين مرد تباه شود . حق او همين است . من زندگي ميخواهم و مرد زندگي من به خاطر من حتي از غرورش بايد بگذرد تا مايه رفاهم را فراهم كند . او به خاطر خانواده اش اگر لازم باشد بايد از شرافتش بگذرد . اگر لازم باشد بايد به اندازه كافي وقيح و دريده باشد و از هر جايي به خاطر خانواده اش حتي بدزدد . او هرگز نباید خسته شود . زندگي جنگ است و او بايد اين را آموخته باشد . مرد زندگي من بايد يك جنگاور واقعي باشد .
آيا آرمين يك ترسو بود ؟ از زبان خود او شنيديم كه شيفته مهربانو بود اما چرا اينهمه مايوس و ناتوان شد . آيا او به قدر كفايت براي فتح ارتفاعات ترقي در ميدان جنگ يخها و آتشها نيرومند نبود ؟ آيا فهم او براي فهميدن به اندازه نياز مهربانو ، ياري اش نكرد ؟ ... چه كسي ميداند كه شايد او نيازمند لبخند مهربانو بود درست زماني كه ميدانست مهربانو ديگر قادر به اين كار نيست و مي بايست چنين لبخندي را دوباره بيافريند تا بتواند به همسرش تقديم كند . معجزه انسان همين است . ميتواند اما ...
اما مهربانو هم حق دارد همه چيز را نداند ..... مگر زماني كه شايد ديگر خيلي دير شده باشد .
عشق ؟ احترام ؟ حرمت ؟ صداقت و راستي ؟
... همه اينها زخمهاي عميقي از خودخواهي ما انسان ها دارند . از جفايي كه با ندانستن در حق خود و ديگران روا ميكنيم . با ندانستن . چند تا از شما به خودتان گفته ايد كه براي خوب زيستن ، درست زيستن ، درست انديشيدن و درست فهميدن بايد مدام در پي اكتشاف در بخش تاريك خودتان باشيد ؟ زن ها خيلي كمتر خودشان را در برابر اين سوال ميبينند ....
********
حقيقت اجازه نميدهد عشق در يك نگاه ، خيلي دوام بياورد . حقيقت نميگذارد خيلي در توهم روياهاي خود ساخته عاشقانه زندگي كني . حقيقت مجابت ميكند معشوق آس و پاس را براي يك انتخاب مطمئنتر ، رها كني . حتي دختران هم با هوشمندي به خوبي تشخيص ميدهند نميتوان به مردهاي عاشق پيشه اعتماد كرد . آيا دختران واقعا ميفهمند اغلب اينگونه عشق ها خويشاوندي نزديكي با هوس هاي شيريني كه هنوز به بلوغ و زيبايي تعادل نرسيده اند ، دارند ؟
..... ادامه دارد
+
روایت شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:7 از دل وحشی امیر
|

در باره مهربانو (قسمت اول)
با وبلاگ های زیادی در این مدت کم آشنا شدم . اغلب اونا قابل تامل بودن بطوری که توی کامنتهای مختلف سعی کردم به نحوی اونا رو به زبون بیارم . اما قصه زندگی مهربانو که وبلاگش در پیوندهای من هست از اونجایی که بازگویی یک زندگی واقعی ست از زبان و نگاه یک زن با ویژگی های مهربانو ، به نظرم رسيد كه جاي حرفهاي ناگفته زيادي در اين بين خالي مونده . سعي ميكنم در چند پست تقديم كنم . بديهي ست نظر دوستان در غناي پستهاي بعدي موثر خواهد بود . (در ضمن اجازه ايجاد اين پست قبلا از مهربانوي عزيز گرفته شده)
افسانه بيداري
مهربانو . مهربانو و آرمين . مهربانو . مهربانو و مهربانو . مهربانو و زندگي
آرمين فقط يك جاي زندگي تو حضور داره .
اولش خودت بودي . بعد ، آرمين و تو . آرمين جا موند و تنها شدي . بازم تنها شدي اما اينبار يه جور ديگه خودت رو پيدا كردي . حالا تو هستي و عسلك و زندگي و دوستان خوبت . راستي اگه عسلك نبود مهربانو چه ميكرد در اين كولاك دل آشفته دمسرد ؟ عسلك از يادت برده كه داري به سرعت پير ميشي . عسلك هر چي بزرگتر ميشه بيشتر اينو ميفهمي اما كار و روزمرگي ها خيلي هم فرصت نميده كه كمي مكث كني و از بيرون به خودت نگاه كني . حس ميكني قرنهاست كه حقت رو تباه كردن و بايد با شتاب و تا جايي كه امكانش هست حقت رو بگيري . و تو همچنان پير ميشي ... و شايد يه روز يه حس نفرت هم به سراغت بياد . زماني كه بفهمي زندگي تو ميتونست چرخه روح انگيزتري داشته باشه . آرمين رو براي اون بخش از وجودت كه ميتونست راه بيچارگيت رو انتخاب كنه ، هرگز نميبخشي . شايد فكر كني آرمين رو بخشيدي اما هنوز كاملا نبخشيدي . به خودت ميگي اگه نمي جنبيدم ، واي چقدر سخت و بي رحمانه تباه ميشدم . ياد گرفتي اميد رو در زندگي خودت خلق كني چون بدون اون تباه ميشدي . جنگيدي و به همه موانع زندگيت هجوم آوردي . از هر چيزي كه سر راهت بود عبور كردي . راستي داري كجا ميري ....چنين شتابان ؟
دوست من ، تو داري افسانه زندگيت رو ميسازي . اينكار رو از همون روز اول زندگيت شروع كردي . همه ما اينكار رو ميكنيم . و همه ما گاهي در مسير زندگي با كساني همراه ميشيم كه قرار نيست تا پايان ، همديگرو رو همراهي كنيم .
... هيچ ميدوني مهربانو چرا اينهمه دوست داشتني شده . چون نيرومندي انسان رو با زندگي خودش اثبات كرد . از همه مهمتر ، نيرومندي يك زن رو . ثابت كردي وقتي انسان به خود باوري ميرسه يك گام به خدا نزديك نميشه ، بلكه به نزديكترين جايي كه پيش خداست جهش ميكنه . جايي كه روح آدم خود به خود آروم ميگيره .
مهربانو آيا هم اكنون روح آرومي داره ؟ چهره اون همينو نشون ميده . حرفاش بوي همينو ميده . ميخواد خودش هم باور كنه كه آرومه . اين آرامش رو به همه مخاطبين خودش هم انتقال ميده . اما واقعا آرومه ؟ ... بشر هيچ گاه آرام نيست . باور توانمندي هامون هميشه باعث آرامش ما نميشه. حتي ممكنه ما رو مغرور و متكبر كنه ، و اين جايگاهي نيست كه نزد خدا باشه .
چيزي اين وسط فراموش نشده ؟
... آرمين .
جايي شاملو ميگه : خدايا دختران چرا بايد ايستاده باشند
هنگامي كه مردان خسته و نوميد ، پير مي شوند
مردان كثيري هستند كه بيچاره تر از اونها در روي زمين نيست . مرداني بدون هيچ پيچيدگي خاص . ضعف هاشون ، خيانتهاشون ، نادوني هاشون و حتي خشم و دست بزن اونها.... همه و همه ساده اند . اونقدر ساده كه تقريبا هر زني براحتي مچشون رو ميگيره . خب چي بگم يه جورايي خيلي احمق هستن . حتي اگه بگين از اون هفت خط هاست بازم چيزي از سادگي و حماقتشون كم نيمشه . خدا در خلقت زن خيلي دقت كرد . چون به قول خودش زن رو بعد از مرد آفريد . لابد با تجربه تر ، پخته تر و با مهارت بيشتري زن رو آفريده . احساس بيچارگي مرد زماني كامل ميشه كه زن ها به خود باوري و توانايي ميرسن . به جايي كه اونها رو از سلطه و حيطه تسلط مرد خارج ميكنه . اين بزرگترين ضعف مردهاست . اين نهايت حماقت و ناداني مردهاست . اما وحشت مرد چندان هم بيراه نيست . او به طرزي بسيار عميق اما احمقانه دوستدار ترحم مادرانه ايست تا ضعفهاش رو به روش نياره ، از شجاعت هاي نداشته ش بگه تا به باوري انگيخته شده دست پيدا كنه . مادري كه ميدونه فرزندش در برابر زندگي چقدر كم مياره و چقدر در برابر توانايي زنان در عرصه هاي مختلف تحقير ميشه .
.....................
قسمت دوم همین موضوع در پست بعدی ...
+
روایت شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:24 از دل وحشی امیر
|

زندگی زیباست
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم ... مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کینجاست
آسمان باز .... آفتاب زر .... باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزار در چشمه مهتاب
آمدن ... رفتن ... دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهو بچه گان را شیر دادن
نمیروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را ... در کنار بام دیدن
یا شب برفی ... پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
............................... بخشی از شعر آرش سیاوش کسروی
گاهی چقدر خوبه که نهیبی از گذشته ما را به یاد خودمان بیاورد . هر کدوم از ما الان کجاییم ؟
+
روایت شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:1 از دل وحشی امیر
|

خداحافظ
بدون هیچ توضیحی برای همیشه خداحافظی میکنم .مراقب خودتون باشین
+
روایت شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 از دل وحشی امیر
|

نامه ای که هرگز فرستاده نشد (به همسرم)
... سعی کن از منظر فهمی که داری دوباره معنایم کنی . دوباره تفسیرم کن . فضیلتی را بجوی که میتوانست به تو احساس خوشبختی دهد . خوب بیندیش . ایا هیچ چیز با ارزشی نخواهی یافت ؟ اگر نیافتی ، در كنار اين نفرين شده نمان . به بستر همخوابگي ات راه نده و بيش از اين سالهاي عزيز عمرت را تباه نكن . شايد نيك بختي تو ، همانگونه كه ميخواهي در جايي همين نزديكي چشم انتظارت باشد.
اما ميداني چيست ؟ غذاي روح متكبرت را همواره با ناديده انگاشتن همسرت ، با همه بي حرمتي هايي كه در طول اين ساليان روا داشته اي ، ميدهي . در كنار تو چنان تباه شدم كه ياد م رفته بود انسانم . يادت هست چگونه پرده هاي كاخ پوشالي ات را بيشتر از جان من دوست داشتي ؟ يادت هست زباني را كه تنها به گفتار شيرين زيباست ، چگونه به الفاظ ركيك مي آلودي ؟ يادت هست .....؟
تو همواره ابرو كشيده و عبوس نماز خواندي و دعا كردي اما مالكيت شيطاني هر چيز فاقد روحي را با نزديكترين همراه زندگي ات ، با يك انسان ، معاوضه كردي . نگفتي ، اما نشان دادي كه براي تو ، داشتن ، شیرين ترين چيزهاست . كافي ست مالك همه آنها باشي . چنانچه حتي اشياء خانه ، حرمت بيشتري داشتند .
... و ندانستي كه تو نيز در همه آنچه كه فاقد روح اند گرفتار شده اي و همانهايند كه به تو فرمان مي رانند . اما براي حفظ آن ، همه جانهاي آزادمان را تباه كردي . تو هرگز هيچ سكاني را در اختيار نداشتي .
روزي ، زندگي ما در كنار هم آغاز شد . روزها را به شب و شبها را صبح كرديم . اما هرگز به هم نزديك نبوديم . زبان انديشه ما همواره دو زبان بيگانه بود .
و من با تمام تنهايي اين سالها ، هرگز پي هوس هاي لجام گسيخته نرفتم و در جذبه هيچ ابتذالي غرق نشدم . مگر به اندیشه تعالي آن و به جستجوي اصالت شخصيتي كه اگر هم داشتي نشانم ندادي .
... كوچكترين نقص هاي الهي را كه بهترين هديه هاي خداوند است تا راه تعالي خود را از ميان آن بجوئيم به ميان كوي و برزن كشانيدي و حريم مقدس خانواده را شكستي و هر آنچه را كه گمان تو راست پنداشت راست دانستي و باقي هيچ .
هرگز نخواهي دانست چگونه مرا كه رهپوي روشني بودم به زير كشانيدي و چشمانم را كه رو به آسمان بود به حقارت خاك نشاندي .
من قصه افول خورشيدي هستم كه در جان هر كس شور درخشيدن دارد
رفتار من با همه خامي ها و خطاهاي انساني ، فرياد است . فرياد اعتراض . اعتراض به افول خويش و هر آنكس كه در اين راه ياري ام كرده است . اما ، در اسارت وحشتناك زمين و دهليزهاي سرد و تاريك زندگي ، همواره دلخوش بودم به آنچه كه هنوز در درونم زنده و روشن است . چيزي كه ميتوانم به اتكاي آن و به نيروي باوري كه در چشم هميشه خفته تو ارتدادي زشت و قبيح مي نمايد ، سايه تاريك جهان هستي ام را بشكافم . دست هر مددي را يقينا معجزه هستي ام خواهم دانست و از آن لذت خواهم برد .
من كوشيدم . مدام كوشيدم با تمام استعداد فهمم معنايت كنم . اما هرگز جاذبه اي را كه مي بايست ، نيافتم . حتي كوشيدم جاذبه هاي ذاتي خفته در لايه هاي زمان را در وجودت بيدار كنم . اما خواب تو سنگين تر از توان من بود . نتوانستم .
... به باقيمانده كوچك نيرويم براي ساختن نيازمندم . براي دوباره ساختن . براي آنچه كه ممكن است باقي مانده باشد و براي آنچه كه بايد ساخته شود .
برای همیشه رفته ام .
مگو ناخوش كه ناخوش پاسخ آيد // به كوه آواز خوش ده تا خوش آيد امير.ا ۳/۷/۸۴
+
روایت شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:6 از دل وحشی امیر
|

آواز سکوت
زمین ، آرام در خنكاي نسيم مهر گونه اي آرميده بود . برق شهاب رهگذر ، نرم در گوشه آسمان خاموش شد .
... اين آخرين پرواز ققنوس است . غريزه ذاتي اش او را به سرزمين آفتاب ميكشانيد .
كوير ، جايي هست كه همه هستي اش آرام خواهد گرفت .
از دست و پنجه هر كس كه هنر مي ريزد
از غم سوختگي خاك بر سر مي ريزد
نرم نرمك آفتاب بالا مي آيد ، و زمين در انتظار آتش .
كوير با مهرباني پرسيد : دلت چه ميخواهد ؟
ققنوس با خود انديشيد : ... باران
اما ، همه خواهند خنديد اگر بگويم دلم باران مي خواهد . ققنوس در باران. چه آرزوي محالي .
مثل اين است كه كسي آرزوي محال جوجه تيغي را برآورده كند و او را در آغوش بگيرد .
و گفت :
... من نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد و نمي خواهم بدانم كه كوزه گر از اندامم چه خواهد ساخت . ولي مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي بسازد و گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش . و او يك ريز و پي در پي دَم خويش را بر گلويم بفشارد و خواب خفتگان را آشفته تر سازد .
بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم .
{ من نميدانم پس از ...... سكوت مرگبارم } دكتر شريعتي
+
روایت شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:19 از دل وحشی امیر
|

قصه موش و گربه ( از نوشته های سال 85)
| قصه شماره ۱ |
|
موش و گربه
زیر سقف آسمان کبود ، کنار لانه یک موش تنها ، گربه ملوسی زندگی می کرد . مدت زیادی نگذشت که موش عاشق گربه شد . نه فقط به خاطر اینکه تنها بود ، آخه گربه ، هم قشنگ بود ، هم با وقار و آرام . از آن دسته گربه ها که نیازی به شکار نداشت . شکار با میل و رغبت به دام او گرفتار می شد .
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
از دوری صـــــــیاد دگــر تاب نــدارم
موش تنها تاب و توان از دست داد و دل به دریا زد و گربه را از عشق خود آگاه کرد .
گربه زیبا و ملوس از طعمه بی کس و تنها ، بدش نیامد . گفت :
- دوست دارم با طعمه هام بازی کنم . از این کار لذت می برم .
موش که حاضر بود حتی به قیمت جانش از توجه او بی نصیب نماند از شنیدن پاسخ گربه خوشحال شد . دیگه تنها نبود . مجبور نبود توی لانه تنگ و تاریک ، چشم انتظار پایان غم انگیز عمرش بنشیند . او حالا همبازی داشت . با جسارت هر چه تمام از لانه غم زده اش بیرون جسته وبعد از مدتها میتونست شاهد لبخند خودش باشه . همه جا آفتاب . همه جا گرم . همه جا زندگی موج می زد و لبخند داشت .
روزها و شبها ، لحظه به لحظه با هم بودند و از زندگی لذت می برند .
جسارت و تنگ نظری دیگران گاهی آزارشان داده بود اما یاد گرفته بودند که چطور دور از آسیب دیگران به هم عشق بورزند .
موش با نگرانی گاهی به یاد می آورد که گربه به او گفته بود :
- ما می تونیم همدیگر رو دوست داشته باشیم ولی باید سعی کنیم عاشق نباشیم .
او فکر می کرد گربه قشنگش عاشق اون نیست و کمی غمگین شد . اما می دونست که کارش مدت هاست که از مرز دوست داشتن گذاشته است . قدمش را با تصمیم برداشته بود . موش ، عاشق بود . عاشق گربه اش . عاشق نگاهش ، حرف زدنهاش ، حتی چنگ و دندوناش ...
خیلی زود به یاد آورد که همین دیشب که زیر نور ماه شنیده بود که گربه می گفت :
- جز یاد تو هر چه نیاز بود و هست ، از در خانه راندم .
یاآوری این حرف همه غصه های موش را از بین برد . آسوده شده بود ... نشست و خدا رو شکر کرد . از این زیباتر در تمام جهان سراغ نداشت . گربه هم عاشق او بود .
زندگی زلال و روان بود
زندگی صلح و آشتی داشت
زندگی گرم و زیبا بود
زندگی مثل یک رویای شیرین ، سفید و واقعی بود ...
موش سایه همای سعادت را باور کرده بود . فراتر از باور . به آن ایمان داشت .
عشق آندو مثل کودکی داشت بزرگ می شد . هر چه بزرگتر ، نیرومند و جسور هم می شد .
زمین ، از شکوه آن به حقارت خویش پی برد . چون تاب اندیشه های جسور را نداشت . سقف آسمانش را برای استعداد بالهای عشق آندو کوتاه کرد . به لرزه در آمد و دل آندو را لرزاند و به وحشت انداخت . آشتی زندگی در دل آن دو به خطر افتاده بود . سرمای وحشت ناشناخته ای به جانشان افتاد .
موش ، به اتکای عشق گربه و ایمانی که داشت جسور بود . معشوقش را مصمم تر از خودش یافته بود ، دیدن ضعف گربه را باور نمی کرد و به او گفت :
- بازنده ها به آنچه تنش را تخفیف می دهد می اندیشند . اما برنده ها دستیابی به هدف را سرلوحه قرار می دهند . قلبت آزاد است . شهامت پیروی اش را داشته باش .
گربه در نهایت ناباوری آخرین کلامش را گفت :
- گربه ها بی صفت اند .
موش خوشبخت ، از تنهایی گذشته اش هم تنها تر شد . نفسش بند آمد . قلبش مرد . شکست . خرد شد ...
-دور دست امیدی نمی آموخت
- دانست که بشارتی نیست .
- این بی کرانه ،
- زندانی چنان عظیم بود
- که روح از شرم ناتوانی
- در اشک ، پنهان شد .
آخرین برگ سفر نامه باران این است ...
که زمین چرکین است . |
+
روایت شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:25 از دل وحشی امیر
|

غریبانه
می خواهم برایت سخن بگویم
در روزگاری که بهایی برای سخن نیست
میخواهم با تپش قلب و سینه ام سخن بگویم
با تو که پیوسته این روزها را با من بوده ای
و دستانم را چون خلوص زاهد پاک
برای نوشتن گرم کرده ای
تو که پیوسته مقدسی ... سپیدی
تو که چون مریم سپیدی
تو که دلم را که سالهاست مرده بود
به من باز گردانیدی و زنده کردی
و همو
... که تنهایی غریبانه اش مرا نیز به جنون کشاند
چقدر زیباست این جنون
و چه سخت است این راه
... خون دل خوردن و دم نزدن
و چقدر این سختی زیباست
و چقدر این سختی با همه زیبایی
... حسرت بر انگیز است
+
روایت شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:39 از دل وحشی امیر
|

هراس های شبانه
دیگر کلمات قادر با بازگویی هراس های شبانه ام نیستند
دیگر در سکوت نگاه هیچ کس به دنبال تبرئه اینچنین عشقی نخواهم گشت
و در انجماد لحظه های تنهایی
... با تمنای ماندن
خورشید را به طلیعه صبح هدیه خواهم کرد
من از سرزمینی می آیم که ایمان
... ننگ آورترین فاجعه زمان است
من در آسمانی پرواز را تجربه کرده ام
... که تمامی ذراتش نفسهای ماندگار زمین خوردگان مغمومی بود
... که هوای پریدن در سر داشتند
و بر خاکی پای میگذارم که مویه فاحشگانش در پس پرده های دست ساز این خیمه شب بازان
... انکار می شود
... و در نگاه کودکانش یاد هیچ تبسمی زنده نیست
دستان زمانش را بریده اند تا در خفای این هرزه گردان
هیچ کلامی از عشق نوشته نشود
خاک بر سر می نهم و دل را بر خاک
تا ننگ نیامدن بهار را به هر نا اهل دلی بازگو نکنم
گوش کن
برای خاطر توست که آواز سر می دهم
+
روایت شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:19 از دل وحشی امیر
|

زخم عشق
من آن نای بریده از نیستان جمع ام
من آن یاغی پر جوش و خروش و نا آرامم که بی تامل و ترسی
از آن شاخه بازیگر دور دست سیب را چیدم
من از زندان بودن
از جویهای پر از شیر عسل
گله حوریان و از وقاحت منتشر غلامان
گلستانهای عظیم و انبوه و از لاله زاران به هم پیوسته کران ناپیدا
از رفاه و آرزوهای پاسخ یافته
از همه چیز داشتن و بی هیچ تلاشی به همه چیز رسیدن
از بهشت آسودگی و بی دردی
دنیای همه چیز داشتن و آرزو نداشتن
و از بودن بیگانه با زندگی
بی هیچ هراسی از تکفیر بیرون زدم
و کلام شجاعانه مسافر عاشق را با ذره ذره جان و هستی ام
... به دعا خواندم :
خدایا ! با نداشتن و نخواستن رویین تنم کن
... و پس از آن بود که نترسیدم و با فرو بردن دندانها در گوشت ترد سیب
و با فریادی به بلندای تاریخ
چنانکه رفتگان و نیامدگان نیز شنیدند ...
گفتم که من براستی و بی اندکی تردید
فرزند پدر ... آدم ام
و گل های نکاشته
باغ های خسته
و بودن بی درد و بیگانه با زندگی
.... دنیای من نیست
من جویای زندگانی ام و برای جستنش از هیچ زخمی پروایم نیست
... تنها با زخمهاست که خویشتن خویش را باور دارم
... و زخم های من همه از عشق است
... همه از عشق .
+
روایت شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:32 از دل وحشی امیر
|

بی نام
می آیم تا آئینه و انارت را قرق کنم
و در خلوت میله های قفس
باغی برای خود بسازم
و از میان حسرت
گل انتظار را به بار آورم
تا شاید
گره از شانه های خیس جاده بگشاید
مردی که ترکش های عشق
هنوز هم ترکش نکرده اند
پیچید بوی مرگ با شیونی در باد گیسو پریشان کرد ناگه زنی در باد
شاید همین امشب در خوابهایی سرد طرحی دگر از من می افکنی در باد
این قلعه ویران آبادی اش با توست با اینکه میدانم جان میکنی در باد
از روز اول نیز تقدیرمان این بود آنجا تویی در باد . اینجا منم در باد
+
روایت شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 20:46 از دل وحشی امیر
|

من وارث درد بوده ام و حرف های ناگفته
و باران . که با من نسبتی نداشت . تمام اشک هایم را در سالروز تولدم در چشمهای منتظرم ریخت...
و من . که تنها فرزند دریا نبوده ام به ارث برده ام طوفان و موج تلاطم را ...
گذشتم از سهم خود ار هر چه آبی و آرامش و هنکای هر نسیم ...
گذشتم . سرگردان تر از ابر . سردتر از برف
راه می روم ...
و به همه هیچ هایی رسیدم که به آن می گویند تباهی
آیه هایی از من نا امید . به دیگری امید بسته اند ؟
من برای بردن متولد نشدم
زاده مادری هستم که از عشق . درد و تنهایی اش را برگزید
من باختم .
خودم را ..... اشک هایم را ..... هویت ام را ..... و دلیل هستی ام را ........
مرا گمان خامی که آمدن آفتاب را وعده می داد فریفت
مرا غزلهای شاعری فریفت که می گفتند ندای خدا را حفظ است
مرا آینه ای فریفت که می گفت ترک های صورتم به بوسه ای از تو درمان می شوند
من یخ زده . مرده ام
بی آنکه غرورم مرا یاری کند .
و این روزها ...
آن دیگری در من روییده است
و درختان حیاط همسایه . پنجره همیشه بسته را می نگرند
این روزها چقدر دلم میخواهد کسی مرا به نام
... صدا کند
... و دل گنجشک های حیاط برای من تنگ شود
این روزها نیاز خروش آن دیگری در من است
صدایت را می شنوم
صدای آمدنت را
کاش می دانستم چرا دیگر ساز تنهایی ات را نوازش نمی کنی
و همیشه این درد بر دلم می ماند که چرا دلت
... تو را از حال دلم با خبر کرد
دلت را که دوست داشتم
چگونه مرگ کسی را که از فکر حضور . دلشوره بر دلش می نشست دیدی ؟
راستی چرا دلت تو را خبر کرد ؟
چرا صدای فریادهای خاموش هر شبم به گوش خوابهای آرام هر شبت رسید ؟
من یخ زده . مرده ام .
... و دستهایم . تنها از آسمان برگشت
با باری بر شانه های رنجورم
من هرگز فرشته ای نشسته بر دست هایم ندیده ام
توانم تمام شد و خدا را ندیدم ...
اما سپاس گفته ام همیشه خدایی را که ندیده ام
یخ زده . مرده ام ...... خفته بر خوناب شکستن ..
مدت هاست مرده ام و مرگ مرا کسی ندید ...
... دست هایم تنها از آسمان بر گشت
.......... اما کسی انگار نامه ام را از آن سکوی غریب برداشت و در صحن پر کبوتر خواند
انگار کسی غربت ماه را از روی دلم برداشت
+
روایت شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:22 از دل وحشی امیر
|

|